جـور از حـبـیــب خوش تـر، کز مـدعـی رعایــــــت
دوستی چیزی جز گفتن حرف های ساده نبود

همین پیام های گاه به گاه

زنگ زدن ها اتفاقی

همین که وقتی یکی مان نبود، جای خالیش را همه با انگشت نشان می دادیم

در عکس های رنگی بغل می کردیم

به احترامش سکوت می کردیم

کار سختی نبود

اصلا قرار نبود کسی به کسی فکر کند

ما در فکر های هم به هم فکر می کردیم

لب هامان را برای خندیدن به هم قرض می دادیم

چشم هامان را برای گریستن

دست هامان را برای فشردن

اصلا قرار نبود خرده ریز های شیشه در سینه هامان، پای کسی را از قلب هامان ببرد

ما، اتفاق هایی بودیم که برای هم می افتادیم

از دست هم می افتادیم

از چشم هم

اصلا قرار نبود کسی به این چیز ها فکر کند

و هر بار که بلند می شدیم

حتی خاک را از لباس های مان نمی تکاندیم

اما حالا، ما آدمک های گوشه گیر، برای هم غریبه های ترسناکی شدیم

که وقتی از کنار هم رد می شویم، جمع می کنیم شانه های مان را

نکند برخورد خاطره ها یادمان بیندازد که

از عهده ی یک کار ساده هم بر نیامدیم

آدم بی انصافی نیستم

فکر می کنم ما کارهای بزرگی انجام دادیم

و شاید همین ها کمی خسته ی مان کرده باشد

کمی بیشتر از یک ببخشید

کمی بیشتز از این که با یک حرف ساده

همه چیز را مثل آن روز ها فراموش کنیم.

همین دکلمه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 19:1  توسط Mah:D  | 

این حرف منبری نیست. حسرته! یادته نوشتم آب کم جو تشنگی آور به دست؟ یادت رفته از بس به دس نیوردیم.

آقا، اینایی که می گن ما تمام زورمون رو زدیم، ما همه ی تلاشمون رو کردیم، هر چی داشتیم در طبق اخلاص گذاشتیم، اینا خیلی دمشون گرم، خیلی مردن، خیلی لوتی ان! دست مریزاد دارن خدایی.

اون بار توی درد و دلاش می گفت رفیق که: مهدی موندم تو کارش، این که می گفت هر کی همه تلاشش رو بکنه، راه رو بش نشون می دیم، من خدایی این یه مدت تمام سعی و تلاش و اخلاصم رو به خرج دادم، ولی توش موندم.

کاری به این که راه رو بش نشون دادن یا ندادن ندارم. ولی همین فرضی که می کنه همه تلاشش رو به نظر خودش کرده، خیلی مردونگی می خواد.

خلاصه، کلی حسرت رو دلم مونده، ته هیچ کاری نتونستم بگم، اوس کریم، واسه تو بودا! خودت درستش کن. جمعش کن، همش خرده شیشه داشتم.

...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 0:10  توسط Mah:D  | 

1- احساس یه تنهایی غریب می کنم.

هستن همگی، ولی خب تو وادی متفاوتی گام برداشتم که حس تنهایی برم مستولی شده.

2- خب دل آدم ها ربطی به رفتارشون با هم دیگه نداره. مهم اینه که دل ها از هم دور نباشه. حالا چه هم دیگه رو ببینیم چه نبینیم. اصلا شاید طرف بره اپلای کنه، تو یه جزیره تنها گیر بیفتهف بره خونه بخت، بره بمیره یا اصلا تغییر چهره بده. چه اهمیتی داره؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 14:10  توسط Mah:D  | 

چه پر توقع هم هستند این بچه ها! 

---

خواستیم پست بذاریم، همش سکرته! چی بگم خب!

---

دعا کنید همه چیز رو براه شه.

---

آقا زود به زود چک میل کنید دیگه! چه وضعیه وسط بحث به اون مهمی! 24 ساعته چشم به ایمیلم :دی

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:58  توسط Mah:D  | 

این خاطره مال چند ماه پیشه، ولی باید حتما نوشته بشه.

نتیجه ی کنکورم که اومد، خیلی ها از ته دل خوشحال شدند. اون قدری که من باورم نمی شد.

و من از حجم این خوشحالی شون فهمیدم که چقدر دوستم دارند. و چه دوستای خوبی هستند. یادم باشد قدر دان مهربانی هاشان باشم.

:)

چند ساعت قبل اعلام نتایج، با یکی از دوستام بودم، می گفت خوب می شی :دی منم می گفتم نه بابا! قبول بشم فقط خوبه. اولین نفر به همین دوستم اسمس دادم :دی

بعدش هم به محسن و محمد و مرتضی! نوشتم 18! 

محسن گفت، رتبه کنکور؟ گفتم آره :دی فرستاد، شت، یعنی عبدتم، :**** :))))

بچه ها تو جلسه ی انجمن بودن مثل این که، مرتضی زنگ زد، واقعا ذوق تو صداش بود. قبلش گفته بود فلانی تو رتبه بیاری یه امیدی برای همه ی بچه هاست. چون اغلب دوستام سال دیگه کنکور می دن. بعدش هم تبریکات حاضرین جلسه پشت گوشی می اومد.

بعد هم معین و محسن و مرتضی و محمد اومدن خوابگاه و مرتضی که پرید تو بغلم و چند دقیقه ای مشغول هم بودیم :)) مرتضی می گفت تو فقط دو سه هفته درس خوندی! چطووور؟ :))

محسن که جا خورده بود :دی

محمد در اومد گفت خاک تو سرت. 18؟ تو باید تک رقمی می شدی :))

خیلی ها زنگ زدن. جعفر زنگ زد که صداشو نشناختم :دی داشت چیزی می خورد.

شایان، بابا، داداشا، خواهرا که یکی شون قهر بود به زور به بهونه ی کنکور بام حرف زد :دی،  مامان محمد که یادش بود، آسمانه که بعد اسمس با این که مسافرت بود، زنگ زد و تبریک گفت و از تو صداش خوشحالی واقعا معلوم بود، مهبد و خیلی ها خیلی ها!

یه بار علی، یکی از دانشجو دکتری ها که واقعا کم برخورد داشتیم من رو دید، روبوسی کرد به خاطر نتیجه کنکور از ته دل :)

از این که موفقیتم براشون مهم بود، جا خورده بودم. این حجم خوشحالی شون، نشون داد که واقعا ارزش قائلند.

شاید ما آدم ها نتونیم غم مشترکمون رو خوب نشون بدیم، یا خوب هم دردی کنیم، ولی خب شادی رو خوب بروز می دیم. و این نشانه ی صداقت توی دوستیه :)

هر وقت یاد این ذوق ها می افتم، دوستامو چند برابر دوست می دارم.

یه مسئله ای راستی. می شه به خوبی هامون هم توجه کنیم. اتفاقا خیلی مفیده، اعتماد به نفس می ده و اصلا آدم همین که خوبی هاشو حفظ و تقویت کنه، به اندازه ی کافی موفق خواهد بود.

مثلا این که محمد گفت که مهدی فرد مورد اعتماد منه، در حالی که من خیلی سوتی می دم، چندان هم درایتی ندارم توی رفتار هام، و این مشهوده و خصوصا فردی مثل محمد این باگ ها رو خوب می بینه، این خیلی ارزش منده! باید به این تکیه کرد و به پشتوانه اش، خوبی هام رو تقویت کنم.

همون قدر که نقطه ضعف ها رو باید حواسمون باشه، واقعا ذکر کردن نقاط مثبت و مرورشون توی ذهنمون، خیلی سازنده است.

جا داره یه تشکر هم از شاهین بکنم، که روز کنکور من رو رسوند سر جلسه و توی ماشین هم آهنگ های شاد پخش کرد و ویراژ رفت و حسابی روحیه داد بم :)) قرار بود اولین شام رو به اون بدم :دی راستش پیچوندمش! حتما جبران می کنم براش.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 3:14  توسط Mah:D  | 

دیر زمان بود می‌خواستم به هزار بهانه برایِ تو بنویسم. کیفیت ها یی هست که من ندارم و دلَ م می‌خواست می‌داشتم؛ امّا راهَ ش انگار، پیدا نمی‌شود. شاید هم راست راستی دلَ م نمی‌خواهد. یکی این که مدام از یادَ م می‌رود یادِ افراد بیاورم چه قدر قدر شناسِ مهربانی شان هستم. بده کاری ان قدر سنگین شد که نا چار باید بیرون می‌زد. من هم می‌دانی گرفتار می‌شوم اگر بنا به گفت و گو باشد. دیر شده؛ امّا چیزی کم نشده. اصلِ کار هم گُمانَ م همان است. باید به تو می‌نوشتم که همه ی روز ها و شب ها را یادَ م هست. تیمارِ بی انتها یِ تو را، که مبادا تنهایی عارض شود. مبادا ابر ها یِ غصّه ببارند. مبادا دبّه یِ روغنَ م خالی باشد و مبادا کبد و ریه و جوارحَ م از کار بیفتد. بی خانمانی و سر در گمی و کلافگی و پارک و جلسه، همه را یادَ م هست. مهم تر از این ها، جنون و بی قراریِ بی انتها را هم، یادَ م هست. مثلِ دو نفر ره گذرِ غریبه که یک عصرِ بارانی تو یِ پیاده رو به هم می‌رسند و می‌گویند «پخشِ اسب.». چه دیوانه وار بودیم، هیهات. مثلِ همان باران. کاش نگه داشته بودی میکروفونِ فکستنیِ سر طلایی را. رادیو چهرازی هم از کیان همین روز و شب ها پیدا ش شد. مثلِ هزار چیزِ دیگر که پیدا شد و کسی نمی‌داند. حالا دیگر رفته. امّا یادَ م هست چه قدر شلتاقِ مرا تاب آوردی با این که این همه دوستَ ش داشتی. رادیو را می‌گویم. منتظر ماندی. چون من بد حال بودم. چرا؟ هر چی. ولی منتظر، ماندی. هر گربه ای که رقصاندم گفتی قبول. از همه بد تر ش همان که گفتی. فکرَ ش را که می‌کنم می‌بینم واقعن آن نفرِ دیگر چه گناهی کرده که باید بیاید میانِ نمایشِ لوتی و عنتریِ تو. ولی آن نفرِ دیگر، منتظر، ماند. چون دوستان منتظر می‌مانند وَ طاقتِ شان به این راحتی طاق نمی‌شود. دوستان از بلند شدنِ دوستانِ شان بلــند می‌شوند. چشمِ شان می‌خندد؛ آن طور که تو بودی. همین طور ها زنده ماند رادیو چهرازی؛ و گر نه تا حال صد بار رفته بود لا یِ دستِ آن سایرین. یادَ م هست، خواستم کسی ندانَد، گفتی قبول. عشق و بوس و و لپ کشیدنِ ش سهمِ من شد. کسی هم زیاد دست گیرَ ش نشد که این ها همه کارِ تو ست. امّا باک نیست، من که یادَ م هست. اصلِ کار هم گُمانَ م همان است. حالا فارغ از این آدم ها که رفته اند میانِ فایل ها یِ کامپیوتری، صدا شان مانده و جا شان خالی ست، باید به تو می‌نوشتم که رادیو و سایرِ چیز ها حاصلِ یک چیزِ بزرگ تر است و من آن چیزِ بزرگ تر را شبانه روز یادَ م هست.

دوستی، گاهی جنون آمیز است، گاهی خلسه ناک و، گاهی ساکت و غروب با قطارِ لیوان ها. گاهی از میانَ ش چیز ها یِ این طوری پیدا می‌شود، گاهی هم سرَ ش را تو یِ لاکِ خودَ ش می‌برد. امّا دوستی مثلِ هیچ چیز نیست. دلِ مان تنگ شده برایِ آسایش گاه، بی شک. باید رها شان می‌کردیم بروند جا ها یِ خوب. امّا دوستی، مثلِ کوه سرِ جا ش هست و، مُدام تو یِ دیگَ ش چیز ها یِ نا منتظر می‌جوشد. جنون هست؛ البتّه دل تنگی هم هست. اصلن انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم. دلِ مان برایِ هر چیزِ کوچَک، چه قــــدر تنگ است. باید برایِ تو می‌نوشتم قدر دانِ همه یِ دوستی و جنون و دل تنگی، هستم.

آدمی به فرد می‌میرد. تنها به جمع است که زنده است و معنا دارد. و من جمع را، یادَ م هست، قدرَ ش را می‌دانم؛ گیرم سال تا سال دهانَ م به گفتنَ ش باز نشود. این طور انگار آدم رازِ هستی را می‌دانَد. خیالَ ش تخت است انگار. تازه این ها به کنار، کسی چه می‌دانَد؟ دوستی هر روز چیز ها یِ تازه می‌زاید. 

از طرفِ خودَ م و تو،
سلام روزگارِ نو،
خداحافظ رادیو چهرازی.

#رادیو چهرازی- بیست.


- وقتِ شمااا تمووووم ه.

 

پ.ن: قسمت آخر چهرازی هست، می تونید با صدای خودش گوش بدید.

پ.ن: وای که چقدر قشنگ گفته، دیر زمان بود می خواستم به هزار بهانه برای تو بنویسم. برای تو :) چه خطاب زیبایی. خوش به حالت که بهانه اش جور شد و نوشتی و خوب هم نوشتی. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23:34  توسط Mah:D  | 

پرسه ی پاییزی ما

مرداد داغ دست تو

 

 

پ.ن: قطعا این پست تنها به دلیل تشبیه فوق العاده ی این ترانه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:15  توسط Mah:D  | 

تا درخت دوستی برگی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:17  توسط Mah:D  | 

خوشبختانه این روز ها احساس می کنم پیشرفت در مهارت های فردی ام دارم.

محیط کار باعث شده که این پیشرفت در من حاصل شه.

نکته ی مهم حرف زدن هست. حرف زدن با زیر دست ها، هم رده ها، و رده بالاتر ها.

مسئله ای که من همواره ازش می ترسیدم. از صحبت کردن در مورد مسائلی که باید در موردشون پاسخ بدم می ترسیدم.

الان به دلیل حضور فیزیکی و صمیمی توی محیط کار نمی تونم از صحبت کردن فرار کنم و همچنین نیاز به گزارش گیری و صحبت شنیدن، باعث شده که بفهمم صحبت کردن نیاز هست.

خیلی دغدغه ها و ابهام ها با صحبت حل می شه.

نتیجه ی صحبت کردن هم هیچ وقت چیز بدی نمی شه. کلی هم فیدبک می گیری که کجاها اشتباه کردی و کم کاری کردی.

جالب اینه که این صحبت کردن ها باعث شده که من بتونم با بقیه هم صحبت کنم. مثلا تماس تلفنی با فامیل به عنوان یه وظیفه ای بوده که من همیشه از زیرش در می رفتم. 

یکی از دلایلش هم این بود که احساس بدهکاری می کردم.

واقع بینانه بخوام نگاه کنم، من بدهکاری به کمتر کسی دارم. ضمن این که هر بدهکاری باید تسویه بشه و از هر جا شروع بشه جای شکرش باقیه. پس فرار کردن از صحبت کردن و ارتباط برقرار علاوه بر اینکه بچه گانه است، چیزی رو حل نمی کنه هیچ، که مشکلات رو بیشتر می کنه.

امیدوارم بتونم همین فرمون برم جلو.

محیط کار، من رو منظم تر داره می کنه.

البته هنوز اپ های لازم برای برنامه ریزی رو پیدا نکردم.

محیط های تحت وب وقت گیرند و ناتیف درست حسابی ندارند.

کار با گوگل کلندر هم خوبه، ولی زیادی شلوغه، و مشکل بزرگتر اینه که کارها رو به دسته های مختلف مثلا شخصی، شغلی، تفریحی، خانوادگی و ... تقسیم نمی کنه.

کاغذ و قلم چیز خوبیه، ولی معمولا به خاطر سایزشون همراهم نیستند.

ولی می شه روی میز کارم بنویسم و نگه دارم.

خلاصه، همه چیز خوبه. البته همه چیز دنیا :)

----------------

جمعه جای همه ی دوستان به جز اونایی که اومدن خالی بود، رفته بودیم جمشیدیه.

دو بار توی جمشیدیه بالا و پایین رفتیم ولی بچه ها ول کن نبودن. می گفتن خسته نشدیم و هنوز باید پیاده روی کنیم. ناهار خوردیم و بعدش از جمشیدیه تا تجریش و بعدش تا پاساژ قائم پایده رفتیم. ماشالله ورزش کار بودن رفقا :))، بسیار خوش گذشت. 

توی برگشتن 4 جفت جوراب خریدم. رسیدم اتاق دیدم که 5 نفر نشستن و 4 نفرشون مدعی جوراب ها شدن و هر کدوم یه جفت برد. بعد دلشون رحم اومد و یکی رو دادن به من. متفرق که شدن، من بودم و یه جوراب و یه نفر دیگه! اون نفر هم خواست بره بیرون، دید جوراب نیازشه، جوراب من رو برد. بله، چنین خوابگاهی داریم ما :دی حرف ندارریییم! چقدر خوووبیییم ما :))

------

آقا علاوه بر اطلاعاتی که بلاگفا از دست داده، به نظرتون سرورش هم یه مقداری ضعیف نشده؟ یعنی بلاگ ها رو دیر باز می کنه!

-------

خلاصه، حال همه ی ما خوب است.

والا تو باور کن :)))

-----------

آقا، تا اینجا خوندی؟ خسته نباشی، بخند مه:دی ببینه؟ مرسی :)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:22  توسط Mah:D  | 

آقا آدم باید توی روابط خودش تسامح به خرج بده.

یعنی کوتاه بیاد. ببخشه.

نباید یه خطکش دستش باشه، هی مشکلات طرف مقابل رو اندازه بگیره.

بعد مشکلی هم پیش اومد، کوتاه بیاد. 

البته خیلی مهمه که به طرف بفهمونی که اشتباه کرده و البته ثابت هم نکنی که اشتباه کرده، ولی بفهمه که توی فلان برخورد یه ناراحتی ایجاد شد.

ولی سرزنش کردن و به رو آوردن خوب نیست.

باید تسامح باشه.

تسامح هم باید دو طرفه باشه.

اگه هم یه طرف رابطه، تسامح داشته باشه، کم می اره. بعد یهو می ترکه می گه فلان روز فلان، فلان تاریخ بیسار و ...

ولی تسامح دوطرفه رابطه رو تقویت می کنه، و هیچ کی دیگه نمی گه فلان تاریخ چطور شد، چون که برای هم دیگه پیش می آد.

اصلا امام علی هم می گه که: "عاتب اخیک بالاحسان الیه"، یعنی برادرت رو با نیکی کردن بش سرزنش کن.

اگه ازش ناراحتی، ببخشی، خیلی عزیز تر می شی.

طرف نمی ترسه از این که بات دوسته. بات همنیشینه. اگه اشتباهی کرده بت می گه. و یاد می گیره چطوری بات رفتار کنه.

حالا استثنائاتی هم وجود داره :دی

 --------

پ.ن: محسن سر ظهری گفت: شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:52  توسط Mah:D  |