اصلا مقوله ی عجیبی است این عشق.

کو تا آدم در مسیر زندگی اش، بخورد و عاشق یه نفر شود.

کو تا اون معشوق و عاشق واقعا به هم بیان و این انتخاب کاملا عجیب و غریب و رندوم و بدون شناخت و با یک سری مشاهدات محدود، با کلی ملاحظات عقلی و عرفی و شرایط جوی و فرهنگی و خانوادگی جور در بیاید.

کو تا هر دو یک هدف داشته باشند و هر دو یک چیز بخواهند، یا حد اقل منافاتی با هم نداشته باشد مسیر زندگی اشان.

کو تا اون معشوق هم بپذیرد عاشقش را. و همگرا شد مسیرهایشان.

فرضا هم که پذیرفت، کی و کجا و چطور مقدمات وصل فرآهم آید.

زمین و زمان قد علم می کنند برای این که دو نفر به هم نرسند. 

ای چرخ و فلک خرابی از کینه ی توست/ بیدادگری شیوه دیرینه ی توست

برای همین است که آدم ها یک بار عشق را که تجربه کنند، و از قضای ایام به هم نرسند می مانند و مراحلی که باید طی شود.

ازین رو می بینی آدمی را که دارد عشقش را می کشد، آدمی را که عشقش را می خواهد زنده نگه دارد، آدمی که در خودش عشق زنده می کند به زور، آدمی که عشق را گدایی می کند و حالات دیگر.

و این عشق یک حس عجیب است. برای هر کس به گونه ای متجلی می شود.

و چون برای هر کس به فراخور روحیاتش متجلی می شود، معلوم نیست که این عارضه همان عشق است یا رفتار بیمارگونه ای دیگر. برای همین گاها نمی فهمی که عاشقی، الا و بعد از این که عشقت به سرانجام برسد.

قله ای است با شیب مثبت. به بالاترین نقطه که رسیدی، احتمالا شیب اش صفر می شود. احتمالا آرامشی باید باشد. اون جاست که تنور داغ است و باید نان را چسباند هر چند که بالای قله سرد است. بعد از آن دیگر شیب منفی شروع می شود و تو تازه می فهمی که بله، قله ی عشق گذشت. درست لحظه ای قبل از این اتفاق، باید جربزه ات را خرج می کردی که دیگر بعد از اینجا به درد نخواهد خورد. اینجا اگر مرد کله خراب و کله شقی و غیر معمولی ای باشی تو هم برای زمین و زمان عربده می کشی و می کنی آنچه را که کله ی خرابت به تو امر می کند. و الا آدم های معمولی که عشق را اصلا قبول ندارند. این ها همه مال شاعراست.

کو تا دوباره به قله ای دیگر برسی، کو تا حس عجیب دیگری را تجربه کنی.

و این ها همه مهملاتی است که از روی عجیب و غریبی همین مقوله به ذهن من خطور می کند.

گاهی تایید می کنی این مقوله را و گاهی کاملا رد می کنی.

گاهی می مانی که عشق آیا باید به وصل مختوم شود و یا ختام مسک دیگری در انتظار توست.

خلاصه این که نیست کسی تجربه کرده باشد که بپرسی چیست داستان؟

اصلا کدام عشق است، کدام احساس است. چه نشانه ی مشترکی بین همه ی آدم ها دارد.

لزوما عشق را، حرکتی جنون آمیز به دنبال است، یا باید آمدن و رفتنش را نظاره کرد؟

 

+ به جان خودم صرفا مهملات است این نوشته. مدیونید اگر ذره ای معرفتتان از عشق را تغییر دهید.

+   پنجشنبه هشتم آبان 1393 16:11 Mah:D  | 

+ چقدر جدیدا همه چیز رو جدی می گیری؟

- مثلا چی؟

+ مثلا اطرافیا، اتفاق ها، حتی همین حرفم رو.

-----

+ می خوای بری MBA?

- آره

+ تو که مولفه ی قدش رو نداری؟

- چطوری؟

+ اونجا همه بالای دو مترن!!! ( اشاره به NBA لیگ بسکتبال امریکا داشته این دوست عزیز)

 

+   چهارشنبه هفتم آبان 1393 23:5 Mah:D  | 

شرم. دوست داشتم محرم نیاید.

عاشورا که تک تک اصحاب می آیند و سرفراز از کارزار بیرون می آیند

این منم که هزار بار دلش را شکسته ام

و طنین زمزمه وا قلة ناصراه را یک بار دیگر می شنوم

و به زودی فراموش می کنم

دست از پا دراز تر، همان بی سر و پای سابق

هم حیران در مسیر

هم بی همت و نالایق

یا نمی دانم چه باید بکنم

یا آنچه را که می دانم انجام نمی دهم

محرم امسال، پر از شرم است از کرده ها و ناکرده ها

پر از شرم است از وعده ها و توبه ها

پر از شرم است از دست گزیدن ها و باز گشتن ها

عاشورا هی باید خاک بر سر بریزم که هنوز لایق غلامی غلامت هم نیستم

چه حقارتی است این چار دیواری تن

چه حقارتی است این من

 + دلم گرفته ای دوست 

+   یکشنبه چهارم آبان 1393 1:24 Mah:D  | 

- نگفتی، برنامه ات واسه زندگی ات چیه؟ چی می خوای بشی؟

نمی خوام جواب بدم. یه هراسی به دلم می افته.

+ چرا این قدر یه هویی؟

- تا حالا 4 بار ازت این سوال رو پرسیدم

+ 4 بار که نه.

- حد اقل سه بار

+ باشه. می دونی، خیلی فرق هست بین چیزی که دوست داری بشه، با چیزی که می خوای انجامش بدی، انگیزه ی کافی وجود نداره براش.

- خب انگیزه می سازی

+ نمی شه، باید انگیزه وجود داشته باشه.

- خب واسه چی انگیزه داری؟

+ انگیزه ی خاصی ندارم. واسه آبادی شهرم دوست دارم کار کنم. ولی انگیزه ی چندانی نیست.

- خب خوزستانم درست کردی. که چی؟

+ آفرین دقیقا که چی! تو خودت چرا می خوای شهرت رو درست کنی؟

- من در راستای هدف بزرگتری.

+ عدالت؟ واسه اینم انگیزه ی کافی نیست. منم اگه واسه قومیت خودم برنامه دارم. واسه اینه که با نژاد پرستی مقابله کنم. و الا تا زمانی که قومیت من مستحق استهزاء باشه، مسخرگی و نژاد پرستی هست.

- نه یه هدف ماورایی تر. 

+ خدا؟ خب منم داشتم این لینک رو قوی می کردم

- نه نمی کردی!

+ منظورم لینک بین هدف دنیایی و هدف ماورایی. این که این هدف ساختن شهر و کشور و جامعه، در راستای تقویت خودت و هدف ماورایی ات باشه. ولی وقتی من خودم یه سینوسی دائم هستم. اون چی؟

- من قبول ندارم که مصلح جهانی باید خودش صالح باشه. مثلا فلانی ( یه دزد امریکایی که بعد مسلمان می شه و کلی علیه نژاد پرستی مبارزه می کنه). بالاخره این سینوسی روی یک دی سی سواره! همه ی مردم این سینوسی رو دارن. ولی تو یه دی سی نسبت به جامعه بالاتری، باید اطرافیانت رو هم به این دی سی برسونی.

+ درسته. ولی وقتی هدف کوتاه مدتت با هدف بلند مدتت تزاحم داره. مثلا تو می تونی با یه ازدواج موفق، سینوسی خودت رو به یه نمایی تبدیل کنی. ولی اون ازدواج شاید با این هدف بلند مدت سازگار نباشه.

- پس اون هدف بلند مدتت نیست.

+ مگه نه آدم باید خودش رو بسازه. اصلا کی گفته آدم باید یه کار بزرگ کنه؟ مثلا همین کارایی که مد نظر ماست. تاثیر در اجتماع مثلا. اصلا کجا این نمود هدف ماورایی و خواست خداست؟

- کسی نگفته. این فقط استفاده ی بهینه از منابع هست. تو می بینی که از همه ی استعدادت استفاده نکردی. می تونی خودت رو بسازی، یه عده دیگه رو هم بسازی. وقتی این کار رو نکنی از خودت راضی نخواهی بود.

+ ولی هنوز روی مصداقش انگیزه ی کافی ندارم. تو مشکلات رو دیدی و درکشون کردی. توی وجودت نهادینه شده. ولی من نه. درگیرشون نیستم. نمی تونم خودم رو وقف این محرومیت هایی کنم که درکشون نکردم.

- خب حتما یه چیزی تو وجودت هست.

+ آره هست. مثلا من چند روزیه درگیر مشکلات فساد و لاشی بازی و اینام. ولی نمی دونم تا کی این شکلی هستم. 

- خب برو دنبال همین. ( یه بحث فرعی و اعتقادی که جاش این جا نیست شکل می گیره )

+ نمی دونم شاید این هم موقتی باشه. تازه الان کنکور هم دارم.

- به هر حال باید زود تر پیداش کنی. داره دیر می شه. از این قسمت چند سال دیگه ضربه می خوری. سی ساله که شدی می گی چرا در راستای اینی که می دونستم حرکت نکردم. من خودم با این که برام روشنه، ولی راه رسیدن بش رو مطمئن نیستم. فکر می کنم MBA باشه. ولی باید هنوز تحقیق کنم. شاید برای همین دو سال درس خوندم رو بی خیال شم.

+ نه که این چند سال درس خوندیم!!!!

- از نظر من دانشگاه یه رسته! ( rest هست). یه جای خوب که می شه توش آدم های خوبی دید.

+ آدم های خوب قرار گذاشتن اونجا هم دیگه رو ببینن. می تونست جای دیگه ای هم قرار گذاشته شه

-خیلی استعداد ها توش حیف و میل می شه.

+ نمی شه. بیش تر مسئله اینه که به فکر خودشون هستند. آسایش می خوان

- به نظر من اگه همینش رو هم می خوان راهش این نیست.

+ با توانایی ها و اطلاعاتی که تو داری آره. شاید این جا توی ایران بهتر بشه زندگی کرد. پول بیشتری در اورد. ولی از نظر اون ها راه ساده تر اپلای هست. بذارن برن و یه پول خوبی هم به دست بیارن.

- خب باید برن اطلاعات کسب کنن. کشورشون و شرایطش رو بهتر بشناسن. با این وجود بحث من سر آرامش هست. آسایش و آرامش یکی نیست. فکر می کنن آسایش آرامشه.

+ واسه بعضیاشون هست. تازه راه های خود گول زنی هم هست که فکر کنن به آرامش رسیدن. تازه مگه تو آرامش داری؟

- خودشون رو گول می زنن. فیکه. آره آرامش دارم. آسایش ندارم ولی آرامش دارم. یه عذاب های بزرگ تری هست که در گیرش هستم. ولی از درون آرامش دارم. یا اگه نداشته باشم می دونم چطوری ایجادش کنم.

+ تا کی ناهار می دن؟ بریم بگیریم.

+   پنجشنبه یکم آبان 1393 14:22 Mah:D  | 

دیروز پیش یه مقام دولتی بودیم. 

اون جلسه با پنج نفر آدم متشخص که همه شروع کردن به سیگار کشیدن رو یادتونه؟ در ادامه ی همون جلسات بود.

خلاصه این مقام دولتی به شدت آدم زرنگی بود. دانشگاه رو خوب می شناخت. می گفت که دوره خاتمی یکی از مدیران بحران وزارت علوم بوده. یه بار هم اغتشاش رو تو سمنان جمع کرده.

اول صحبت بلند شد و از کتش پاکت سیگار رو در اورد و تعارف کرد به یکی از بچه ها و بش گفت که سهمت رو بردار.

خیلی عجیب بود وسط جلسه ی رسمی تو اون سطح.

کاری ندارم که چطور می پیچوند و چطور نکات رو متذکر می شد. ولی زرنگی اش دوست داشتنی بود. با این که کارمون رو راه ننداخت. ولی خوشمون اومده بود ازش.

این که دولت راه نمی آد و وزیر نداریم فعلا و یواشکی وزیر پیشنهادی رو لو دادن و دست های پشت پرده که نمی ذارن کار ها راه بیفته و مجلس و شورای عالی انقلاب و استاندار در امور دانشگاه ها حساس شده و دخالت می کنن و دست وزارت کوتاه شده و این که نهادی مثل بسیج اصلا درون دانشگاهی نیست و حتی وزارت هم نمی تونه توش اون طور که باید دخالت یا نظارت کنه و ... قسمتی از حرف هاش بود.

ولی جملاتی گفت که من دوست داشتم و بابت این جملات این پست رو گذاشتم.

گفت که قهرمان بودن خیلی کار آسونیه. کافیه رادیکال باشی. هم زمان توی ذهنم داشتم به جناس یا حتی هم خانوادگی قهرمان و قهر و کار قهری کردن یا اصرار بر کار و اندیشه و جبری کار کردن هم فکر می کردم که برام جالب بود. معنایی که داشت ارائه می کرد مطابقت داشت با افکارم. 

می گفت که کافیه رادیکال باشی. کافیه که نهادی که توش کار می کنی رو نابود کنی و از دل اون نهاد تو به عنوان آدم خوبه بیای بیرون. نهاد رو فدای خودت بکنی. می شی قهرمان.

ولی توی دنیای مدرن، دیگه دنیا قهرمان نمی خواد. دیگه این آدم ها هستند که باید در خدمت نهاد ها در بیان.

با خودم گفتم شاید درست بگه و این سودایی که از بچگی تو دلمون بود که من باید قهرمان شم. باید فلان آدم مشهور شم یا باید همه بم احترام بذارن رو بذارم کتار. در عوض فدای یه هدف یا یک فرهنگ یا یک چیز متعالی تر بشه.

یعنی موثر باشی، ولی در کنار یک جمع. یک تفکر. انتقاد پذیر باشی و نظراتت رو اصلاح کنی. اگر هد یک گروه شدی، اون گروه رو فدای خواسته هات نکنی. بلکه فلسفه ی تشکیل اون گروه رو از اشخاصش که یکی اش هم تو هستی مهم تر بدونی.

+ به این هم فکر می کنم که مطالبی که می گیم و می خونیم چقدر جزئی هستند. در حالی که هزار مشکل بزرگ داریم که بشون نرسیدیم. و حتی نمی شه در موردشون حرف زد. شاید هم هراس داریم ازشون.

و این که چقدر حرف زدن اصلا بد هست. فقط شدت و قبح این اشکالات رو کم می کنه. و شاید گداهمتانی چون من را، از ادامه ی این حرف ها و پوشاندن جامه ی عمل به آن ها، باز دارد.

این که آدم یه کار اصولی و اصلی انجام بده و یک باگ اصلی وجودش رو کنار بذاره، خود به خود این جزئیات هم کنارش می آد.

 

+   سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 23:50 Mah:D  |