X
تبلیغات
جوانی

جـور از حـبـیــب خوش تـر، کز مـدعـی رعایــــــت

یکی خوب، یکی بد.

اول کدوم رو بگم؟ اول بد رو می گم.

سر جلسه امتحان بودیم. امتحان کتاب باز بود. ولی وقتش کم بود.

یه لحظه به کنار دستیم که نمی شناختمش گفتم که، می شه این کتاب رو یه لحظه بدین؟

کتاب بسته و روی میز بود. گفت نه می خوام استفاده کنم. یا گفت نیازش دارم نمی دونم.

بش گفتم فقط یه لحظه! با لحنی که واقعا فقط یه لحظه، و خیلی کوتاه کار دارم.

با دست اشاره کرد که نه! می خوامش!

واقعا شوکه شدم. همون لحظه تو امتحان یاد این افتادم:

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

                                      "که یک جو منت دونان، دو صد من زر نمی ارزد"

--

بعد امتحان حسابی خسته بودیم و شوکه از این که چرا این قدر وقتش کم بود.

داشتم با بچه ها می رفتیم یه چیزی بخوریم و من داشتم در مورد امتحان افاضه می کردم.

یهو قل اول یک جفت دوقلو رو دیدم که می شناختمشون.

گفتم سلام و رد شدیم و دو باره شروع کردم صحبت کردن.

یک ثانیه نشد که قل بعدیشون اومد و من وسط افاضاتم گفتم سلام مجدد. :))))

می دونستم که این اون نیست. ولی دیگه نا خود آگاه گفتم مجدد :دی


+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 22:8 نويسنده Mah:D |
و تو آن پازلی

که هر لحظه که بیش تر می فهممت

زیباتر می شوی.

چرا در به در، دنبال راه حلت نباشم؟


+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 14:9 نويسنده Mah:D |
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم

                                خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

ماجرا یه معنی داره که همه متوجه هستیم و می دونیم.

ولی این واژه یه پیشینه ی تاریخی داره که وقتی این رو بدونیم، لطافت شعر های حافظ دو چندان می شه.

می گن قدیم، وقتی دو نفر از اهل صوفیه از هم ناراحت می شدن، ما بقی صوفی ها این دو نفر رو

می نشوندن رو بروی هم، و می گفتن که ماجرا بگین. اونچه بین تون اتفاق افتاد رو توضیح بدین.

اونا هم می نشستن یه دل سیر از هم گله می کردن و این قدر می گفتن که دلشون خالی می شد و

کدورت ها بر طرف می شد. ماجرا یا ماجرا گفتن یعنی این که گله کردن یا بدی هایی که دیدی رو گفتن.

حالا شعرای زیر و شعر بالایی رو بخونین. ماجرا کم کن، یعنی بی خیال گذشته شو و ببخش.

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار/هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت، رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد، برد/ ور میان جان و جانان ماجرایی رفت، رفت

--

یارب به وقت گل گنه بنده عفو کن/ وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش

--

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس/ زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم

--

گفت و گو آیین درویشی نبود/ ورنه با تو ماجرا ها داشتیم

--

هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر/ شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

این اخر من رو یاد این انداخت:

توی عربی یه چنین مفهومی هست، بیش تر معنیش سرزنشه! بش می گن عتاب، عتیبت، عتبی!

تا کی کشم عتیبت، از چشم دلفریبت/ روزی کرشمه ای کن ای یار بر گزیده

ولی خب، می خواستم این رو بگم.

لک عُتبی حتی ترضی. یعنی این قدر ماجرا بگو تا راضی شی. (دعای عرفه)

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 23:46 نويسنده Mah:D |
یادم اومد توی اون روزی که یه ساعتی رو فکر کردم و یه پست بلند بالا گذاشتم یه فکر دیگه هم تو ذهنم بود.

این که دو نوع ایثار داریم.

ایثار برای آدم های اطرافمون. خیلی قشنگه.

برای کشورمون، بریم جنگ. برای دوستامون از خودمون بزنیم.واسه بچه امون لقمه از دهن خودمون بگیریم و به اونا بدیم. خوبه، کاری که پدر ها و مادر های ما هزاران بار در حق ما کردند و همه ی زندگیشون هم وقف همینه.

اغلب ماها، هم و غم والدینمون، خودمونیم. چی می شیم؟ چی می خوریم؟ کی می خوابیم و بیدار می شیم؟آخرش آدم حسابی می شیم یا نه؟

خیلی هم مقدسه.

راستش هر چی وسعت این ایثار بیش تر باشه، با ارزش تره. یعنی اگه از خانواده بزرگ تر بشه دغدغه، به دوستان برسه، بزرگ تر بشه، به آشنایان، بزرگ تر بشه به همه ی کشور و حتی به همه ی انسان ها.

ولی یه ایثار دیگه داریم.من اسمش رو می ذارم حسین وار.

این ایثار، واسه ماده نیست. واسه مفهومه. واسه انسان نیست، واسه انسانیته.

مثلا واسه یک فکر.یک اعتقاد، یه احساس! خلاصه یک کانسپت.

مثلا یکی واسه معشوقه اش می میره، یکی واسه عشقش. به نظرم اینا فرق می کنه.

احساس می کنم این از سطح عادی بودن، بالاتره. و ارزشمند تره.

قصه کوتاه.


+ تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 3:13 نويسنده Mah:D |
گاهی  آدمیزاد

فقط گاهی

دلش می خواهد آدمیزاد دیگری داشته باشد

نه فرشته، نه خدا، نه عروسک، نه حیوان طفلی اهلی

فقط آدمیزاد دوپا و دو دست با تمام نقصانش

مانند خودش جایزالخطا

و حتی کثیرالخطا

نمی خواهد از سطح آدمی بالاتر رود.

بنشیند و بگوید تو هم آدمی، مثل من

تو هم اشتباه می کنی، مثل من، کمتر یا بیش تر، در حوزه ی دیگری

ولی، می خواهد دور معصومیت خط بکشد

دور عصمت و هر خیری که در خانه اش است

چنین آدمی، نا امید است

از خودش نا امید است. دیگر امید زندگی ندارد.

حتی به آدمیزاد هم امیدی ندارد.

دارد، می بیند آدمیزادی که آدمی است.

ولی دوست ندارد باور کند.

چنین آدمی تنهاست.

نه که تن ها اطرافش نباشد.

ولی کسی که او را از تنهایی در بیاورد

و به او امید آدمی شدن بدهد ندارد.

پس تنهاست.

تنها می ماند.

تا زمانی که کسی خارج از آدمیزاد

با حرکتی خداگونه

به او زندگی دوباره ببخشد.


+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 14:1 نويسنده Mah:D |
مرد می خواهد رویای شبانه را در روز تصویر کردن.

شب خواب تو

روز سراب تو

این چه مردانگی است؟

---

چارتار نفسم رو می گیره!

--

منم سکونی گس

شبیه یک مرداب

نمی دانی به کار دل چه ها کردی! نمی دانی.

--

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

--

آن لعل دلکشش بین وان خنده ی دل آشوب

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده

+ تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 16:4 نويسنده Mah:D |

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 14:45 نويسنده Mah:D |
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می زنی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است.

پ.ن۱: ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود/ یک شهر تا به من "نرسی" عاشقت شده است.

پ.ن۲: خدمت آن دسته از عزیزان که خیال می کنند خبری شده و
هر آیینه امکان آن می رود که سر به بیابان بگذارم عرض کنم که بنده سرحال و شاد و شنگول به کوری چشم دشمنان دارم به سر می برم.مگه شما من رو نمی شناسین؟ هر گونه سوال در این زمینه با پوزخندی همراه خواهد گشت که خوی شرم بر جینتان بنشیند :دی و من الله توفیق :دی

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 20:1 نويسنده Mah:D |
برام مهمه که لحظه ی مرگ چه حسی خواهم داشت.

یعنی واسم مهمه آخر این فیلم سینمایی چطور تموم می شه.

فیلم سینمایی؟ مگه قراره اکران بشه؟ روی پرده ی سینما؟ تماشاگراش کی هستن؟

نظر تماشاگرا چیه؟ مهمه مگه؟مگه کسی این قدر بیکار هست که فیلم منو ببینه؟ بذار ملت فیلم خودشونو بازی کنن؟

من خوش خیال ساده رو باش که با خودم می گم یه روزی پسرم، واسه این که ببینه باباش جوانی شو چطوری گذرونده و می آد اینجا و  تک تک مطالبم رو بخونه و هی براش سوال بشه که اینجا منظور بابا چی بوده و ...

تازه اگه اون موقع بلاگفایی مونده باشه اصن. به هر حال نظر مردم مگه چه قدر اهمیت داره؟

حالا درسته می گن نام نیکو گر بماند ز آدمی، به کزو ماند سرای زرنگار

اره انصافا،نام نیکو که از سرای زرنگار بهتره، ولی خب واقعا نام نیکو هم چیز خاصی نیس.آیا به درد انسان بعد از مرگ می خوره؟

الان خیلی ها به ظاهر من خوش بین هستن، ولی این که واقعیت من نیست. شاید الان این گمان خوبشون یه جاهایی به دردم بخوره، ولی چون واقعی نیست و بعد مرگم به چه کار آید؟

البته خوبه که آزارت به کسی نرسیده باشه و همه ازت راضی باشن.به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود نیارزد به آنکه دلی را بیازاری.

خلاصه ته این فیلم، من بازیگر چه حسی خواهم داشت؟این برام مهمه.

با خودم گفتم بذار ببینم تا الان نسبت به گذشته چه حسی دارم. آیا راضی ام؟ ناراضی ام؟ ناراحتم؟

ازین فیلم چه خاطره هایی دارم، به کجاش می نازم؟

آیا می شه بش گفت فیلمی متفاوت؟ می شه گفت یه قدم درست حسابی رفتم یا نه؟

اصلا، بیا خودت هر جور دوست داری زندگی رو رقم بزن، تخیلی. ببین در چه صورت نتیجه اش راضی کننده است.فرضا که هر چی فکر کنی همون می شی، آینده ی خودت رو چطور متصور بشی که آخرش خوش آیند باشه؟ حالا بعد این افکار رو باید به عمل تبدیل کنی.

دوست داری چی بشی؟ دور اوروپا می خوای؟ پول می خوای؟ گشت و گذار با دوستات می خوای؟ زن خوب؟ مزه ی خوب؟ بی دردی؟ آرامش؟ موفقیت؟ چی می خوای تا بگی زندگی متفاوت و خاص!؟ اصلا مگه باید متفاوت بود؟؟؟

ازین حس ها، تا حالا کدوما رو تجربه کردی؟ مسلما لحظه های خوشی داشتم. ولی الان که فکر می کنم چیز زیادی یادم نمی آد.

شاید مزه ی چند تا کباب زیر دندونم مونده باشه ها. ولی اغلب همون لحظه بوده و گذشته.می تونم بگم: خاطراتش فقط دردناک نیست.و الا چیز خاصی هم نیستن.

حالا در عوض کلی خاطره ی بد تو ذهنم هست. همش هم از خودم بوده ها. نه این که کسی بم توهین کرده باشه و مثلا بدی اون یادم مونده باشه.

بدی خودم خیلی تو ذهنم بُلده. بقیه ی خاطرات زیاد بلد نیستن. شاید هم حضور ذهن نداشته باشم الان.

ولی فکر کنم اون دقیقه آخره همه چیز یادم بیاد. حالا پشیمون خواهم بود یا راضی؟ نمی دونم. تا الان که پشیمون نیستم، چون دوست دارم ادامه بدم. .و کلا ازین فرصتی که دارم استفاده کنم و بقیه رو جبران کنم.راضی هم که نیستم چون در بهترین شرایط یه موجود عادی بودم.البته اگه الان همه چیز تموم شه، مسلما از خیلی لحظاتم ناراضی ام. 

راستی این طوری که به گذشته ام نگاه می کنم، می بینم حس ها زیاد متفاوت نیستن، در آینده هم معلوم نیست حس جدیدی داشته باشم. خور و خواب و خشم و شهوت! ( این شعر رو الان کامل خوندم، واقعا خلاصه ی این افکار منه، که تو ادامه مطلب خواهم گذاشت. خیلی خوبه)

خدایی ولی بعضی وقتا خنده و خدمت به دیگران و خوش آیندی اونا، و لحظه هایی که لبخندی به لب کسی نشوندم رو ازش راضی هستم. ولی واقعا نمی دونم کافیه آیا؟یا کار بزرگ تری هم هست؟

راستش، آدم ها و زندگی شون و جهانشون، مثل یه سیستمه، که نهایتا به نظرم بهترین نحوه ی این تعاملات و خدمات به هم دیگه رو هم داشتن، یه کاری است درون سیستم. و وقتی از سیستم بخوای خارج شی کافی نیست. نهایتا به ابقای دیگران کمک کردی و رنج و دردی رو از اونها کم کردی. چیز خوبیه. ولی تا زمانی که خارج سیستم هم خبرایی باشه چیز خوبی هست. اگه اجزای اتم همین طوری با هم دیگه خوش باشن و الکترون و پروتون با آسایش کنار هم زندگی کنن چیز بدی نیست. ولی تا زمانی که این ذرات تشکیل اتم و اتم ها تشکیل ملوکول و نهایتا یک ماده رو تشکیل ندن به نظرم هنری نکردن.

اصلا ببین از فیلم کی خوشت اومده؟ شاهنامه ی کی تهش خوش بوده؟ حداقل شبیه اونا باش یا ببین اونا چی داشتن که تهش خوب شده.

یه چندتا جمله و وصیت هست آخر فیلم چند نفر؛ یکی می گفت فُزتُ و ربّ الکعبه. یکی می گفت با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا ...، یکی دیگه به دست و پاش می گفت، اعضای بدنم، در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید، تا چند لحظه ی دیگر به شما آرامش می دهم، آرامش ابدی...

یکی می گفت رضاً به قضائک تسلیماً لامرک ...

نمی دونم، شاید هم همین حس ها، حس های کاذبی بوده باشن،ولی خب خیلی ازین حرف که ای کاش بیش تر مست می کردم، ای کاش بیش تر به فلانی احترام می ذاشتم و خیلی از ای کاش های دیگه بهتره.

هر چی هست، مطمئنا این دوستان به یک چیزی باور داشتن، و تا آخرین لحظه به باورشون پایبند بودن.

چمران بنده خدا که کلی از بدنش کار کشیده بود :دی. در عوض مطمئنم آدم از تنبلی هاش پشیمون خواهد بود.

تنها چیزی که اینجا کمه وقته. این رو اگه درست استفاده نکنه اون تهش ناراحت خواهد بود. حالا شیوه ی درستیش رو هم پیدا کردن خیلی مهمه.

خلاصه این که می گن عاقبت به خیر شی، واقعا چیز مهمیه.

والا من که یه مقداری فکر کردم. دیدم همه ی حس های آدمی تکراری هستن. و چیز جدیدی رخ نخواهد داد.

خدمت به دیگران، نهایتا ارزونی داشتنِ همین حس های تکراری ما به دیگرانه.(نه این که از تکرارشون خسته بشم، ولی منتظر حس دیگه ای یه مقدار عجیبه، ولی همه امون منتظرشیم.واسه همینه که تو حال نیستیم و چشم به راه آینده.)

هیجان، شادی، غم، آسایش، رفاه و عشق  و بندگی و خدمت به دیگران و لبخند و ... فکر نکنم تجربه ای باشه که کاملا متفاوت باشه، از لحاظ کیفی

از لحاظ کمی که کم و زیاد داره.

خواستم بگم تهش خدا بت بگه: یا ایتها النفس المطئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیة و ادخلی جنتی و ادخلی فی عبادی، این چیز خوبیه. هم راضی هستی هم مرضی. تازه فیلمتو هم کامل دیده و با دقت. داور مسابقه هم هست. توی سیستم شما آدم ها هم محدود نیست.

حالا شاید ذهن من محدود باشه و سریع خواسته باشه یه چیزی رو سر هم کنه. ولی این جواب بدی نیست.

راستش اون لحظاتی رو هم که الان خاطرات بدی هستن، همه لحظاتی هستن که من عذاب وجدان داشتم و بندگیِ درست حسابی نکردم.

خلاصه تلاش برای اینه که بنده ی خوبی باشم.

حاصل یک ساعت تفکر من بود. که واقعا برای من از هفتاد سال عبادت بهتر بود.

شعر سعدی هم واقعا معلومه سعدی روش فکر کرده، با دقت بخونین جون من.

پ.ن:

محمد می گفت که سر سنگ قبر آقای بهجت نوشته است: العبد محمد تقی بهجت و نه تعریف دیگه ای.نه آیت الله نه العارف الواصل و نه چه می دونم. عبد.


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 0:45 نويسنده Mah:D |
خشتی از خیال، بر روی خشتی از جمال

خشتی از مجاز، بر روی خشتی از حقیقت

خشتی از توهم، بر روی خشتی راستین

ردیف ردیف از تو اسطوره ای می سازم که نمی دانم چقدر استوار است

و هر لحظه بیم فرو ریختنش را دارم.

--

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است همچو شهری که بروی گسل زلزله هاست

--

گویند بهشت با حور خوش است من گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیرو دست از آن نسیه بدار آواز دهل شنیدن از دور خوش است

--

تخمين فاصله

46 متر                             دهان و چشم فرد کاملاً مشخص است.

91 متر                             چشمها به شکل نقطه ديده ميشود.

182 متر                            جزئيات ريز لباس قابل تشخيص است.

247 متر                            صورتها ديده ميشود.

457 متر                            رنگ لباسها قابل تشخيص است.

752 متر                            شخص مانند يک خط است.

 خلاصه این که آدم ها هر چه دور تر باشند، جزییات کمتری ازشون در نظر می آد و شناختشون سخت تره :)


+ تاريخ جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 11:1 نويسنده Mah:D |