نود و چار قرار بود به جاهای خوبی برسه. 

تصمیم واسه نود و چار این بود که به بطالت نگذره. راستش رو بخوای خیلی هم نمی گذره.

ازش ناراضی نیستم. از خودم هم خیلی ناراضی نیستم.

ولی عجیب تمرکزم پایینه. همش پریر اینتراپت وارده می شه! اینتراپت با اولویت بیشتر. 

اینه که کارم رو از اول عید تا حالا انجام ندادم. شده چند ساعت بشینم روبروی لپتاپ، ولی دست به کار نزنم. 

این حجم اهمال کاری واقعا بخشودنی نیست.

مسئله ی مهم اینه که عجب زندگی لول سختی اش رو برده بالا.

عجیب انرژی کم هست. 

تا حدی که گشتم و گشتم یه نفر رو پیدا کنم. فقط محسن بود. محسن یه هفته هم دیر اومد دانشگاه.

دلم برا محسن تنگ شده بود. 

وقتی رسید، نشستم روبروش.

:)) بش گفتم تو با همه فرق می کنی :دی یه جوری دلت خوشه :))

می گه دستت درد نکنه :دی بگو شیرین عقلم. ( نقل به مضمون)

آخر سر بش می گم: " دل خوش سیری چند؟"

یه متنی هم خوند. " دلم لک زده واسه این که از پنج سانتی ببینمت " :))

هیچی دیگه، دم و دقیقه بش می گم لک زد محسن. می ریم توبغل هم :)) فیس تو فیس هم دیگه رو نگاه می کنم.

خلاصه این روزا همه یه جوری گیرن. توی ذهنم بیشتر از 8 نفر رو دارم که لکل امرئ منهم شأنٌ یغنیه! ( برای هر کدام دردسری است که به آن مشغول است )

 


ادامه مطلب
+   جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ 19:58 Mah:D  | 

پارسال یکی از وبلاگ ها کار قشنگی انجام داد، ولی خب کار را که کرد؟ انکه تمام کرد.

هیچی به اتمامی نرسید. 

یه ختم قرآن بود، قرار بود هر کس تو اون قسمتی که می خونه، آیه گرافی کنه.

بعد ما فرستادیم سهم خودمون رو. 

ولی هیچ وقت رونمایی نشد که کار های دیگر دوستان رو ببینیم. موند به دلمون.

نهایتا ادامه ی مطلب چند تا عکس هست، که سر هم حجمش دو سه مگ می شه. 


ادامه مطلب
+   جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ 15:0 Mah:D  | 

عموما این طوره. 

ولی واسه ما یکم جزییات داشت که اصلا با روال عمومی اش همخوانی نداشت.

ما مشتی رند بودیم. جزییاتش رو شاید یک بار نوشتم بخندیم دور همی.


ادامه مطلب
+   جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ 12:41 Mah:D  | 

یه دوستی فطیر اورده بود داشتیم می خوردیم.

احسان گفت: فطیر چیه؟

مَهدی: نمی دونی فطیر چیه احسان؟ تو واقعا نمی دونی چیه؟

احسان: نه! پنیره؟

امیر علی : اون پنیر فتا تو ذهنشه فکر کنم!

من: آره، ما هم می رفتیم اردو، غذا پنیر انگور می دادن، که یکی سوتی داده بود یه بار گفته بود، " انیر پنگور"! احتمالا احسانم تو ذهنش این گذشته! 

امیر مسعود: با بهزیستی می ری اردو؟ :|

----------------

 

 

+ پلک خسته ی  چشمان نازنینت

خیمه ی بی عمودی است بر قامت امید

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینیم

 همت، کمر شکسته ناگزیر

تو بخواه، تا افسران کشانیم به زیر

تو به آرزو، تمنا، تو به خواستن بکوش

تو را چه کار به بر آوردنش؟

کم است این هزار غلام حلقه به گوش؟

 

+   سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ 23:42 Mah:D  | 

غم مخور

ساعت حدود 11 شبه، سوار تاکسی ام. می رسیم به چراغ قرمز. سون سگمنت های قرمز عدد 78 رو نشون می دن. – آاااه، صدای بغل دستیم. نگاش می کنم. چند سالی از من بزرگ تره. بش می گم: حالا یه دقیقه که به جایی بر نمی خوره. می گه تو این مملکت یک دقیقه اش هم یه دقیقه است. وقتی هزار تومنی زیر پای فیل باشه، وقتی باید تر و فرز باشی تا بتونی یه لقمه نون در بیاری، وقتی ...

دوباره بش می گم حالا انصافا یک دقیقه ی ساعت 11 شب که قرار نیست توش کار مفیدی بکنی.

با خودم می گم احتمالا این مسافر بغل دستی من روز سختی رو داشته. خب چرا شبش رو خراب می کنه؟

اصلا مگه قرار نیست از زندگی لذت ببریم و شاد باشیم؟ خب مگه این سختی امروز رو واسه لذت بیشتر تحمل نکرده؟ پس چرا نقض غرض می کنه؟ چرا یادش رفته مهم اینه که خوشحال باشه؟

می گه بستگی داره روزت رو چطور گذرونده باشی. بش می گم قبول دارم.

 

راست می گه. این اواخر دیگه عادت کردم شرایط طرف مقابلم رو مد نظر داشته باشم، بعدش قضاوت کنم. همون جمله ی معروفِ "با کفش کسی راه نرفتی، در مورد راه رفتنش قضاوت نکن". حتی جدیدا از بس که در نظر گرفتن شرایط سخته، دیگه بی خیال قضاوت کردن شدم. درستش هم همینه. آخه به چه حقی احتمال می دی، این کسی که ده دقیقه دیر می رسه به کلاس و موهاش ژولیده است، یه آدم بی نظمه؟ آره اغلب کسایی که این طورن آدم های بی نظمی هستن. ولی از کجا معلوم دیشب هم اتاقیش دل درد نگرفته باشه و این دوست عزیز مجبور نشده باشه ببردش بیمارستان و تا صبح بالا سرش نایسته؟! احتمالش کمه. ولی بازی با احتمالات به شرمندگی اشتباه قضاوت کردن نمی ارزه.

{ این اواخر فهمیدم که آدم ها چقدر ممکنه ظریف باشن. چقدر ممکنه طاقتشون طاق شده باشه. گفتم قبلا داستانشو، بازم می گم. یه یارویی می خواست بره سفر. همه ی وسایلش رو بار شترش می کنه. چند برابر طاقت شترش. شتره داره از پا در می آد، ولی جیکش در نمی آد. از وسایلش فقط یه پر طاووس مونده! همین رو هم بلند می کنه و می ذاره رو دوش شتر. شتر جا به جا جون می ده.

جدیدا فهمیدم که شاید آدم ها ظرفیتشون به آخر رسیده باشه و یه شوخی بی مزه ی من، پر طاووس آخر باشه. البته فقط فهمیدم! مونده تا رعایت...}


دوست دارم این حرفا رو بش بگم. ولی می ترسم ناراحت تر شه. 

کم کم چراغ هم سبز می شه و تاکسی هم راه می افته. مثل همیشه ذهنم که به قرابت معنایی عادت کرده می ره دنبال نزدیک ترین بیت حافظ، خیلی زود یوسف گمگشته رو پیدا می کنه:

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

یا حتی بهتر از این:

دمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی ارزد 

پ.ن: متنی است که برای نشریه دانشکده چند ماه پیش فرستاده بودم. مطلب درون {} افزوده ی الانه و توی متن اصلی نبود.

+ مثالم برای عدم قضاوت، حق مطلب رو ادا نمی کنه.

+ بهونه می خوایم واسه غمباد کردن، پیش پیش می ریم به استقبال ناراحت شدن، بی دلیل زانوی غم بغل می گیریم، اون وقت چقد شاد بودن واسمون سخته! حد اقلش اینه که دلیل موجه می خواد. غیر اون متهم می شی به سفاهت.

با این وجود، واقعا رخت بر بستن غم از خانه، کار ساده ای نیست. قبول دارم. ولی دیگه مهمان همیشگی بودن هم انصافانه نیست.

++ می بینیم که متن خودش سنگینه فازش و آدم رو غمگین می کنه که؟ :دی

خب مزین می کنیم پست رو به یه خاطره شیرین :دی

به حمید می گم، خوبی؟ رو فرمی؟

می گه آره، رو فرم حذف ترمم :دی 

یه بارم به حمید گفتیم که نمی خوای زن بگیری؟ گفت سایز من داری؟ :))  

پیرهنه مگه آخه ؟


ادامه مطلب
+   سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ 1:47 Mah:D  |