جـور از حـبـیــب خوش تـر، کز مـدعـی رعایــــــت
برای همیشه به آدرس fattan مهاجرت می کنم.

بلاگفای لعنتی حتی اجازه نمی ده آدرس این وب رو بذارم.

فتان رو که نوشتم. فتان.بلاگ.آی آر

fattan

blog

ir

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ساعت 1:32  توسط Mah:D  | 

چه پر توقع هم هستند این بچه ها! 

---

خواستیم پست بذاریم، همش سکرته! چی بگم خب!

---

دعا کنید همه چیز رو براه شه.

---

آقا زود به زود چک میل کنید دیگه! چه وضعیه وسط بحث به اون مهمی! 24 ساعته چشم به ایمیلم :دی

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:58  توسط Mah:D  | 

این خاطره مال چند ماه پیشه، ولی باید حتما نوشته بشه.

نتیجه ی کنکورم که اومد، خیلی ها از ته دل خوشحال شدند. اون قدری که من باورم نمی شد.

و من از حجم این خوشحالی شون فهمیدم که چقدر دوستم دارند. و چه دوستای خوبی هستند. یادم باشد قدر دان مهربانی هاشان باشم.

:)

چند ساعت قبل اعلام نتایج، با یکی از دوستام بودم، می گفت خوب می شی :دی منم می گفتم نه بابا! قبول بشم فقط خوبه. اولین نفر به همین دوستم اسمس دادم :دی

بعدش هم به محسن و محمد و مرتضی! نوشتم 18! 

محسن گفت، رتبه کنکور؟ گفتم آره :دی فرستاد، شت، یعنی عبدتم، :**** :))))

بچه ها تو جلسه ی انجمن بودن مثل این که، مرتضی زنگ زد، واقعا ذوق تو صداش بود. قبلش گفته بود فلانی تو رتبه بیاری یه امیدی برای همه ی بچه هاست. چون اغلب دوستام سال دیگه کنکور می دن. بعدش هم تبریکات حاضرین جلسه پشت گوشی می اومد.

بعد هم معین و محسن و مرتضی و محمد اومدن خوابگاه و مرتضی که پرید تو بغلم و چند دقیقه ای مشغول هم بودیم :)) مرتضی می گفت تو فقط دو سه هفته درس خوندی! چطووور؟ :))

محسن که جا خورده بود :دی

محمد در اومد گفت خاک تو سرت. 18؟ تو باید تک رقمی می شدی :))

خیلی ها زنگ زدن. جعفر زنگ زد که صداشو نشناختم :دی داشت چیزی می خورد.

شایان، بابا، داداشا، خواهرا که یکی شون قهر بود به زور به بهونه ی کنکور بام حرف زد :دی،  مامان محمد که یادش بود، آسمانه که بعد اسمس با این که مسافرت بود، زنگ زد و تبریک گفت و از تو صداش خوشحالی واقعا معلوم بود، مهبد و خیلی ها خیلی ها!

یه بار علی، یکی از دانشجو دکتری ها که واقعا کم برخورد داشتیم من رو دید، روبوسی کرد به خاطر نتیجه کنکور از ته دل :)

از این که موفقیتم براشون مهم بود، جا خورده بودم. این حجم خوشحالی شون، نشون داد که واقعا ارزش قائلند.

شاید ما آدم ها نتونیم غم مشترکمون رو خوب نشون بدیم، یا خوب هم دردی کنیم، ولی خب شادی رو خوب بروز می دیم. و این نشانه ی صداقت توی دوستیه :)

هر وقت یاد این ذوق ها می افتم، دوستامو چند برابر دوست می دارم.

یه مسئله ای راستی. می شه به خوبی هامون هم توجه کنیم. اتفاقا خیلی مفیده، اعتماد به نفس می ده و اصلا آدم همین که خوبی هاشو حفظ و تقویت کنه، به اندازه ی کافی موفق خواهد بود.

مثلا این که محمد گفت که مهدی فرد مورد اعتماد منه، در حالی که من خیلی سوتی می دم، چندان هم درایتی ندارم توی رفتار هام، و این مشهوده و خصوصا فردی مثل محمد این باگ ها رو خوب می بینه، این خیلی ارزش منده! باید به این تکیه کرد و به پشتوانه اش، خوبی هام رو تقویت کنم.

همون قدر که نقطه ضعف ها رو باید حواسمون باشه، واقعا ذکر کردن نقاط مثبت و مرورشون توی ذهنمون، خیلی سازنده است.

جا داره یه تشکر هم از شاهین بکنم، که روز کنکور من رو رسوند سر جلسه و توی ماشین هم آهنگ های شاد پخش کرد و ویراژ رفت و حسابی روحیه داد بم :)) قرار بود اولین شام رو به اون بدم :دی راستش پیچوندمش! حتما جبران می کنم براش.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 3:14  توسط Mah:D  | 

دیر زمان بود می‌خواستم به هزار بهانه برایِ تو بنویسم. کیفیت ها یی هست که من ندارم و دلَ م می‌خواست می‌داشتم؛ امّا راهَ ش انگار، پیدا نمی‌شود. شاید هم راست راستی دلَ م نمی‌خواهد. یکی این که مدام از یادَ م می‌رود یادِ افراد بیاورم چه قدر قدر شناسِ مهربانی شان هستم. بده کاری ان قدر سنگین شد که نا چار باید بیرون می‌زد. من هم می‌دانی گرفتار می‌شوم اگر بنا به گفت و گو باشد. دیر شده؛ امّا چیزی کم نشده. اصلِ کار هم گُمانَ م همان است. باید به تو می‌نوشتم که همه ی روز ها و شب ها را یادَ م هست. تیمارِ بی انتها یِ تو را، که مبادا تنهایی عارض شود. مبادا ابر ها یِ غصّه ببارند. مبادا دبّه یِ روغنَ م خالی باشد و مبادا کبد و ریه و جوارحَ م از کار بیفتد. بی خانمانی و سر در گمی و کلافگی و پارک و جلسه، همه را یادَ م هست. مهم تر از این ها، جنون و بی قراریِ بی انتها را هم، یادَ م هست. مثلِ دو نفر ره گذرِ غریبه که یک عصرِ بارانی تو یِ پیاده رو به هم می‌رسند و می‌گویند «پخشِ اسب.». چه دیوانه وار بودیم، هیهات. مثلِ همان باران. کاش نگه داشته بودی میکروفونِ فکستنیِ سر طلایی را. رادیو چهرازی هم از کیان همین روز و شب ها پیدا ش شد. مثلِ هزار چیزِ دیگر که پیدا شد و کسی نمی‌داند. حالا دیگر رفته. امّا یادَ م هست چه قدر شلتاقِ مرا تاب آوردی با این که این همه دوستَ ش داشتی. رادیو را می‌گویم. منتظر ماندی. چون من بد حال بودم. چرا؟ هر چی. ولی منتظر، ماندی. هر گربه ای که رقصاندم گفتی قبول. از همه بد تر ش همان که گفتی. فکرَ ش را که می‌کنم می‌بینم واقعن آن نفرِ دیگر چه گناهی کرده که باید بیاید میانِ نمایشِ لوتی و عنتریِ تو. ولی آن نفرِ دیگر، منتظر، ماند. چون دوستان منتظر می‌مانند وَ طاقتِ شان به این راحتی طاق نمی‌شود. دوستان از بلند شدنِ دوستانِ شان بلــند می‌شوند. چشمِ شان می‌خندد؛ آن طور که تو بودی. همین طور ها زنده ماند رادیو چهرازی؛ و گر نه تا حال صد بار رفته بود لا یِ دستِ آن سایرین. یادَ م هست، خواستم کسی ندانَد، گفتی قبول. عشق و بوس و و لپ کشیدنِ ش سهمِ من شد. کسی هم زیاد دست گیرَ ش نشد که این ها همه کارِ تو ست. امّا باک نیست، من که یادَ م هست. اصلِ کار هم گُمانَ م همان است. حالا فارغ از این آدم ها که رفته اند میانِ فایل ها یِ کامپیوتری، صدا شان مانده و جا شان خالی ست، باید به تو می‌نوشتم که رادیو و سایرِ چیز ها حاصلِ یک چیزِ بزرگ تر است و من آن چیزِ بزرگ تر را شبانه روز یادَ م هست.

دوستی، گاهی جنون آمیز است، گاهی خلسه ناک و، گاهی ساکت و غروب با قطارِ لیوان ها. گاهی از میانَ ش چیز ها یِ این طوری پیدا می‌شود، گاهی هم سرَ ش را تو یِ لاکِ خودَ ش می‌برد. امّا دوستی مثلِ هیچ چیز نیست. دلِ مان تنگ شده برایِ آسایش گاه، بی شک. باید رها شان می‌کردیم بروند جا ها یِ خوب. امّا دوستی، مثلِ کوه سرِ جا ش هست و، مُدام تو یِ دیگَ ش چیز ها یِ نا منتظر می‌جوشد. جنون هست؛ البتّه دل تنگی هم هست. اصلن انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم. دلِ مان برایِ هر چیزِ کوچَک، چه قــــدر تنگ است. باید برایِ تو می‌نوشتم قدر دانِ همه یِ دوستی و جنون و دل تنگی، هستم.

آدمی به فرد می‌میرد. تنها به جمع است که زنده است و معنا دارد. و من جمع را، یادَ م هست، قدرَ ش را می‌دانم؛ گیرم سال تا سال دهانَ م به گفتنَ ش باز نشود. این طور انگار آدم رازِ هستی را می‌دانَد. خیالَ ش تخت است انگار. تازه این ها به کنار، کسی چه می‌دانَد؟ دوستی هر روز چیز ها یِ تازه می‌زاید. 

از طرفِ خودَ م و تو،
سلام روزگارِ نو،
خداحافظ رادیو چهرازی.

#رادیو چهرازی- بیست.


- وقتِ شمااا تمووووم ه.

 

پ.ن: قسمت آخر چهرازی هست، می تونید با صدای خودش گوش بدید.

پ.ن: وای که چقدر قشنگ گفته، دیر زمان بود می خواستم به هزار بهانه برای تو بنویسم. برای تو :) چه خطاب زیبایی. خوش به حالت که بهانه اش جور شد و نوشتی و خوب هم نوشتی. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23:34  توسط Mah:D  | 

پرسه ی پاییزی ما

مرداد داغ دست تو

 

 

پ.ن: قطعا این پست تنها به دلیل تشبیه فوق العاده ی این ترانه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:15  توسط Mah:D  | 

تا درخت دوستی برگی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:17  توسط Mah:D  | 

خوشبختانه این روز ها احساس می کنم پیشرفت در مهارت های فردی ام دارم.

محیط کار باعث شده که این پیشرفت در من حاصل شه.

نکته ی مهم حرف زدن هست. حرف زدن با زیر دست ها، هم رده ها، و رده بالاتر ها.

مسئله ای که من همواره ازش می ترسیدم. از صحبت کردن در مورد مسائلی که باید در موردشون پاسخ بدم می ترسیدم.

الان به دلیل حضور فیزیکی و صمیمی توی محیط کار نمی تونم از صحبت کردن فرار کنم و همچنین نیاز به گزارش گیری و صحبت شنیدن، باعث شده که بفهمم صحبت کردن نیاز هست.

خیلی دغدغه ها و ابهام ها با صحبت حل می شه.

نتیجه ی صحبت کردن هم هیچ وقت چیز بدی نمی شه. کلی هم فیدبک می گیری که کجاها اشتباه کردی و کم کاری کردی.

جالب اینه که این صحبت کردن ها باعث شده که من بتونم با بقیه هم صحبت کنم. مثلا تماس تلفنی با فامیل به عنوان یه وظیفه ای بوده که من همیشه از زیرش در می رفتم. 

یکی از دلایلش هم این بود که احساس بدهکاری می کردم.

واقع بینانه بخوام نگاه کنم، من بدهکاری به کمتر کسی دارم. ضمن این که هر بدهکاری باید تسویه بشه و از هر جا شروع بشه جای شکرش باقیه. پس فرار کردن از صحبت کردن و ارتباط برقرار علاوه بر اینکه بچه گانه است، چیزی رو حل نمی کنه هیچ، که مشکلات رو بیشتر می کنه.

امیدوارم بتونم همین فرمون برم جلو.

محیط کار، من رو منظم تر داره می کنه.

البته هنوز اپ های لازم برای برنامه ریزی رو پیدا نکردم.

محیط های تحت وب وقت گیرند و ناتیف درست حسابی ندارند.

کار با گوگل کلندر هم خوبه، ولی زیادی شلوغه، و مشکل بزرگتر اینه که کارها رو به دسته های مختلف مثلا شخصی، شغلی، تفریحی، خانوادگی و ... تقسیم نمی کنه.

کاغذ و قلم چیز خوبیه، ولی معمولا به خاطر سایزشون همراهم نیستند.

ولی می شه روی میز کارم بنویسم و نگه دارم.

خلاصه، همه چیز خوبه. البته همه چیز دنیا :)

----------------

جمعه جای همه ی دوستان به جز اونایی که اومدن خالی بود، رفته بودیم جمشیدیه.

دو بار توی جمشیدیه بالا و پایین رفتیم ولی بچه ها ول کن نبودن. می گفتن خسته نشدیم و هنوز باید پیاده روی کنیم. ناهار خوردیم و بعدش از جمشیدیه تا تجریش و بعدش تا پاساژ قائم پایده رفتیم. ماشالله ورزش کار بودن رفقا :))، بسیار خوش گذشت. 

توی برگشتن 4 جفت جوراب خریدم. رسیدم اتاق دیدم که 5 نفر نشستن و 4 نفرشون مدعی جوراب ها شدن و هر کدوم یه جفت برد. بعد دلشون رحم اومد و یکی رو دادن به من. متفرق که شدن، من بودم و یه جوراب و یه نفر دیگه! اون نفر هم خواست بره بیرون، دید جوراب نیازشه، جوراب من رو برد. بله، چنین خوابگاهی داریم ما :دی حرف ندارریییم! چقدر خوووبیییم ما :))

------

آقا علاوه بر اطلاعاتی که بلاگفا از دست داده، به نظرتون سرورش هم یه مقداری ضعیف نشده؟ یعنی بلاگ ها رو دیر باز می کنه!

-------

خلاصه، حال همه ی ما خوب است.

والا تو باور کن :)))

-----------

آقا، تا اینجا خوندی؟ خسته نباشی، بخند مه:دی ببینه؟ مرسی :)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:22  توسط Mah:D  | 

آقا آدم باید توی روابط خودش تسامح به خرج بده.

یعنی کوتاه بیاد. ببخشه.

نباید یه خطکش دستش باشه، هی مشکلات طرف مقابل رو اندازه بگیره.

بعد مشکلی هم پیش اومد، کوتاه بیاد. 

البته خیلی مهمه که به طرف بفهمونی که اشتباه کرده و البته ثابت هم نکنی که اشتباه کرده، ولی بفهمه که توی فلان برخورد یه ناراحتی ایجاد شد.

ولی سرزنش کردن و به رو آوردن خوب نیست.

باید تسامح باشه.

تسامح هم باید دو طرفه باشه.

اگه هم یه طرف رابطه، تسامح داشته باشه، کم می اره. بعد یهو می ترکه می گه فلان روز فلان، فلان تاریخ بیسار و ...

ولی تسامح دوطرفه رابطه رو تقویت می کنه، و هیچ کی دیگه نمی گه فلان تاریخ چطور شد، چون که برای هم دیگه پیش می آد.

اصلا امام علی هم می گه که: "عاتب اخیک بالاحسان الیه"، یعنی برادرت رو با نیکی کردن بش سرزنش کن.

اگه ازش ناراحتی، ببخشی، خیلی عزیز تر می شی.

طرف نمی ترسه از این که بات دوسته. بات همنیشینه. اگه اشتباهی کرده بت می گه. و یاد می گیره چطوری بات رفتار کنه.

حالا استثنائاتی هم وجود داره :دی

 --------

پ.ن: محسن سر ظهری گفت: شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:52  توسط Mah:D  | 

خب این هم خاطره است.

دیروز من و الاحقر افطار دعوت بانو آسمانه و همسر گرامی به همراه بردارشون بودیم. خیلی شب خوب و آرومی بود. خیلی هم پر خوری کردم :)) 

اگه کل روابط مجازی و وبلاگ نویسی، تنها همین یک دوستی رو برای من به ارمغان اورده باشه، واقعا ارزشمند بوده برام و از وقتی که این همه سال اینجا گذاشتم راضی هستم.

تشکر بابت دعوت ها و زحمت هاتون و مهم تر از این ها، تلاش و پیشگامی تون برای حفظ و ارتقا دوستی و مراودات بیشتر، خدا پایدار و شیرین نگه اشون داره و توفیق جبران بده به ما :)

--------

اما، شب که در بستم نه، شب که برگشتم خوابگاه، یه دو ساعتی که نشستیم، دوستان گفتند برویم دوباره بیرون. رفتیم لمیز، این بار سعد آباد چون سر چهار راه که تا دو شب بیشتر باز نیست.

کلی مسخره بازی در اوردیم بماند، ولی برگشتیم و سر من بسیار درد گرفت.

بعدش هم سحر یه چیز خفیفی زدم و بازی جرأت حقیقت رو شروع کردیم. البته فقط قسمت حقیقتش.

این طوریه بازیش که به صورت رندوم، یه نفر از یکی دیگه از حضار یه سوال می پرسه و اونم باید صادقانه جواب بده.

البته جالبیش اینه که ما سوالاتی می پرسیم که برامون آموزنده باشه!

حالا سوال و جواب هایی که مربوط من بود رو می گم.

---------

1- محمد از من می پرسه: من یا اون؟ قاطعانه می گم: تو

2- رضا از من: تو پانزده سال دیگه فکر می کنی با کدوم یک از جمع در ارتباطی؟ من با تردید: فکر کنم محمد، البته مشکل از منه، کلا تو دوستی هام پایدار نیستم، ولی فکر می کنم محسن شانس ارتباط با آدم های بیشتری داره و ممکنه من رو از یاد ببره!

3- من از محمد: فکر می کنی دوستی امون تا کی طول می کشه؟ محمد: فکر نکنم تموم شه! ( من بطری رو به طرفش پرت می کنم از ذوق :دی )

4- محسن از محمد: مورد اطمینان ترین آدم هات، سه نفر رو نام ببر! محمد: مامانم، حسین، مهدی ( من)! من: وای! کمرم شکست، نمی دونستم این قدر به من اعتماد داری! آقا، اشتباه فکر می کنی :دی

5- من از محمد: اگه بخوای از من چیزی رو حذف کنی چی رو حذف می کنی؟محمد: برا چیزی که ایمان نداری وقت نذار.

6- من از محسن: دوست ندارم این سوال رو بپرسم، چون  دوست ندارم با خودم رو در رو شم، ولی تو بخوای چیزی از من پاک کنی چی؟ محسن: 1- یکم بیشتر تواضع داشته باشی، تواضع داشتن با فیلم متواضع بودن رو در اوردن فرق می کنه! 2- هر چیزی رو توی جای خودش بگی

7- محمد از من: این اواخر سطحی شدی، چرا دنبال راه حل مشکلاتت نیستی، چرا ته و توشو در نمی آری؟ من: فکر کنم راه کارش رو بلد نیستم. همچنین توی عمل ارزش هام متفاوت می شن، توی حرف ارزش هام فانتزی تره

خب این سوالاتی بود که مختص به من بود و برای شما میک سنس می کرد. این بازی دو ساعتی طول کشید و خیلی جالب بود برامون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 7:9  توسط Mah:D  | 

«این نوشته هیچ گونه ارزش محتوایی ندارد و صرفا یک خاطره ی خوش مزه است.»

واقعا تو تهران شبا با ماشین و بچه ها بری گردش، خوش می گذره.

دیشب مرتضی، از آمل با ماشین برگشته بود. شب خوابش می اومد ولی ماشین رو سپرده بود به ما که بریم بیرون.

ما هم رفتیم بیرون و رفتیم دنبال دوست دیگه ایمون (امیرمسعود). گفتش که ماشین از کجا؟

پیش دستی کردم و گفتم ماشین مال محمده. محمدم گفت آره دیگه نمی بینی دو ماهه به این ور اون ور می زنیم.

حالا بحث می کردیم سر این که چقدر خریدی و مدل چنده و موتورش خوبه و چرا حالا یه کایل aux باش نگرفتی، چرا یه سیستم روش نبستی و ...

رفتیم کافه! "لمیز" ولی عصر. دیزاینش جالب بود. البته دوستان مستحضرند من اهل این تجددها نیستم، لیکن رفیق بر همه چیز مقدم است.

تو کافه محمد بیرون بود یه لحظه. امیرمسعود باز گفت حالا پولش از کجا؟

محسن گفت: من و مرتضی و محمد با یکم هم قرض از مهدی! ولی به اسم محمده!

چند دقیقه بعد امیرمسعود رفت بیرون پیش محمد. منم چند دقیقه بعد برای این که محمد سوتی نده بش پیوستم.

امیرمسعود تعریف می کرد که آره، خیلیا فکر می کنن تو (محمد) اوضاعش خیلی خوبه و فلانی چند وقت پیش می گفت خب بریم خونه محمد، یعنی فکر می کرده که تو تهران خونه داری!

محمد هم گفت که: آره دیگه، وضعمون خوبه، خونه داریم، ماشینم که داریم :دی

منم سریع گفتم، البته ماشین رو که سه تایی با محسن و مرتضی خریدید.

سرخود گفت که حالا سندش که به نام منه، اونا رو هم می پیچونم، هیچ غلطی هم نمی تونن بکنن.

هیچی دیدم درست فرمون رو گرفته، خیالم راحت شد اومدم داخل.

بعد هم امیرمسعود گفت که بذار من برونم ببینم ماشین چطوره، محمد داد بش.

منم گفت: آقا، یادت باشه زود تر از من ماشین رو به دیگران دادی، اونم گفت تو گواهی نامه نداری و منم گفتم اینا بهونه است و گفت بیا سوار شو و من گفتم حالا یه وخت دیگه تهنایی :دی

خلاصه دوستمون رو رسوندیم و خودمون هم برگشتیم خوابگاه و قرار شد شیرینیش رو هم محمد بده و ...

حالا مرتضی توی گروه تلگرام گفته بود که من با ماشین اومدم.

دیدیم که اسمس داد، عه؟ این چی می گه؟

حالا بچه ها داشتن ایده می دادن چه جوابی بدیم. یکی گفت چون پلاکش رو دیده بگیم مرتضی از آمل خریده اورده! محمد هم داشت یه چیز دیگه می گفت. گفتم: نه نه!

اصلا انکار کنید. بگید در مورد چی حرف می زنی؟ ماشین چیه؟ کدوم ماشین :دی

خب این بود مکر من. البته یه مکر دیگه هم دارم اونم بگم.

پریروز محسن رو گفتیم برو نوشیدنی و لیوان یک بار مصرف بگیر.

محسن رفت، دیدیم لیوان داریم، در عوض قاشق نداریم.

گفتم محمد محسن اومد می گیم که لیوان چرا اوردی؟ ما قاشق می خواستیم.

هیچی محسن اومد. محمد گفت که قاشقت کو؟ 

گفت قاشق نگفتید که! گفتی لیوان!

محمد گفت لیوان اینا! داریم، قاشق نداریم.

ابوذرم هم گفت که اره، قاشق گفتیم.

محسن پرسید نگفتین لیوان!

من گفتم نه، لیوان که داریم. قاشق می خواستیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:3  توسط Mah:D  |