عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

لک العتبی، حتی ترضی

 

پ.ن: با عرض معذرت، پست قبلی رو برداشتم. 

از دوستانی که نظر داده بودن، معذرت ویژه تری می خوام. 

 

+   دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ 22:22 Mah:D  | 

من این بیت حافظ رو علی رغم علاقه ای که دارم بش همیشه یادم میره ، این پست رو هم می بینید الان دارم می ذارم، چون می ترسم دوباره یادم بره.

ولی تا این هم کلاسی امون اومد داخل کلاس همین طور رو زبون م جاری شد:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست، پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جو و لبش افسوس کنان

تا همین جاش تداعی کرد،بعدش دیگه نیمه ظهر رفت سرجای خودش بنشست

-----

قبل کلاسی دکمه ی پیرهنم مستقل از خودم، کند، یعنی شل شده بود خودم کندم و دوختم.

یاد یه خاطره ای افتادم خندیدم.

ما توی مسجد سابق توی شهرک سابق،یه رسمی داشتیم، نخ دکمه ی پیرهن هر کی رو می دیدیم می کشیدیم.

تلپ دکمه می افته. شما هم امتحان کنید خیلی بامزه است.

کشف حاج آقا بود. پیرهن های خودش رو هم همیشه خودش دکمه هاشو کنده و دوخته بود. هیچ وقت نتونستیم دکمه ی پیرهنش رو بکنیم :دی

بعد هر کی پیرهن جدید می خرید سوژه ی اون روز و هفته امون بود.

بعضیا تقلا می کردن، در حد کشتی دعوا می شد و مخالفت می کرد. ولی این استراتژی باخت محسوب می شد.

یه استراتژی دیگه بود، یه مصطفی دیگه استفاده می کرد و بعدا رایج شد. ( سه تا مصطفی داشتیم تو مسجد)

خیلی ساده بود. دستش رو می ذاشت زیر دکمه، تو کارتو بکنی، دکمه بکنه بیفته تو دستش، بعد بره بدوزه.

به همین سادگی.

هیچی همه هم شرمنده می شدن، فکر کنم اون طور شد که این عادت هم کم کم رخت بربست.

مشابه این استراتژی وقتیه که به یکی می گی شیرینی بده! اونم بدون هیچ خساستی تسلیم می شه می گه بریم. کوفت می کنه شیرینی رو اصلا!نخواستیم.

--------

آقا انجمن اسلامی که باز شد، دو قشر متفاوت متولی اش شدند.

یکی این قدیم مدیمیای دانشگاه، یکی هم این جدید مدیدا ( مرکبات اتباعی رو نوش جان کنید)!

خلاصه می خواستن شورای عمومی انجمن رو تشکیل بدن، فعال های دانشگاه رو نام می بردن به عنوان گزینه هر دو گروه.

یکی از این قدیمیا گفت، فلانی!

مرتضی گفت فلانی کیه؟

اون گفت: یعنی فلانی رو نمی شناسیییی؟؟؟ واقعا فلانی رو نمی شناسی؟

نوبت مرتضی شد، گفت: علی اکبر قاسم زاده

اونا گفتن این کیه؟ مرتضی گفت : علی اکبر قاسم زاده رو نمی شناسیییین؟ واقعا نمی شناسین؟

گفتن نه نمی شناسیم.

گفت معلومه که نمی شناسین، منم نمی شناسم، اصلا این شخصیت وجود خارجی نداره ! :))))

 

 

+   سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ 12:21 Mah:D  | 

به نظر من، اصلا خدا ما خوش اخلاقا رو نمی بره جهنم! والا که چی؟

بریم اون جا با همه سلام، احوال پرسی، چطورم چطوری و مراقبت کن و ازین حرفا...

به همه حال می دیم. سر وارد شدن به جهنم هم تعارف می کنیم:" نفرمایید، بزرگ تری گفتن کوچیک تری گفتن، بالاخره خلاف شما سنگین تره چنگیز جان، شما از آرام تا مدیترانه رو روبیدی، عمرا زودتر از شما من برم"

اصلا خوش می گذره با خوش اخلاقا تو جهنم، نمی شه که!

بعد در عوض شما بد اخلاقا، شما رو اصلا بهشت راه نمی ده! چیه می آین اوقات ما رو تلخ می کنین!

"هوی بچه دست نزن، این درخت انبه مال منه"،" نگاه حوری من نکن، چشتو در می آرما..."

یه اخم می کنه به حوری جان ( لاک قرمز، بافتنی، کمالات اونجور)، بنده خدا پژمرده می شه!

حالا اخر شبی ما بیشتر از این اوصاف بهشت ندیم دامن ملت از دست می ره!

والا به خدا من همین الان این غزل حافظم یادم اومد، شما بشین من برات بشکافم این قضیه ی خوش اخلاقی رو.

روضه خلد برین، خلوت درویشان است، مایه محتشمی خدمت درویشان است

آن چه زر می شود از پرتوی آن حسن سیاه، کیمیایی است که در صحبت درویشان است.

بعدشم می گن یه بنده خدایی، از سمت راست پیامبر اومد پرسید، ما الدین؟، فرمود الحسن الخلق.

یعنی دین چیه؟ ایشون فرمودن، خوش اخلاقی.

از پشت سر اومد پرسید، ماالدین؟ - الحسن الخلق

از سمت چپ اومد پرسید، ماالدین؟ - الحسن الخلق

هیچی دیگه، تو خود جواب دادن هم دیدیم که حسن خلق رعایت شده! والا! یه بار پرسیدی جوابتو دادم! برو دیگه! 

البته من این جهت های اومدن این آقاهه یادم نیس. مال 1400 سال پیش اون وراس، از خاطرم رفته! ولی همین چیزا بودش. سخت نگیر شما هم! دانه ی معنی بگیرد مرد عقل، سر کشد پیمانه را چون گشت نقل!!

+   سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ 1:50 Mah:D  | 

+ خوب هستی عزیز؟

- خدا رو شکر، تو چی؟

- خدا رو شکر

و این گونه بود که ما از حال هم بی خبر ماندیم.

 

+   دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ 6:15 Mah:D  | 

وقتی از خودت نماد بسازی، و خودت رو نماد یه چیزی بدونی و نشون بدی

بعضی وقتا زیر سنگینی اون اسم، اون جلوه، اون بتی که ساختی خسته می شی و کم می آری

شاید چیز بزرگی هم نباشه. شاید کسی هم نفهمیده باشه، شاید هم تو چشم مردم نکرده باشی

ولی خودت رو به اون حالت، به اون ویژگی، به اون خصیصه می شناسی

من کسی ام که کم نمی آرم، من کسیم که همیشه راست می گم، من کسی ام که همیشه شادم، من کسی ام که نا امید نمی شم، من کسی ام که به همه کمک می کنم، من کسی ام که عصبانی نمی شم، من کسی ام که منظمم، من کسی ام که دلم تنگ نمی شه، من یه آدم منطقی ام و امثال این ویژگی ها که بالاخره تو یکی اشون می خوایم شکست ناپذیر باشیم.

خب، بعضی وقتا خسته می شی، نمی تونی امروزم و این مدت هم مثل همیشه باشی. شاید واقعا واسه این نقش ساخته نشده باشی، شاید این نماد واسه تو بزرگ باشه، شایدم هیچ کی هیچ وقت نمی تونه به یه چیز پایبند باشه! شاید اصلا همه ی آدم ها ضعیف باشن ( که هستن)، شایدم اصلا ضعف نباشه این که بالاخره یه بار هم تو کم بیاری

ولی این موقع است که ترس می آد سراغمون. نکنه بگن فیلم بازی می کرد. نکنه دیگه باورم نداشته باشن، نکنه دیگه کسی نماد چیزی نباشه، نکنه سنگر خالی بمونه و ...

خب، هم ما باید بتونیم راحت بپذیریم که ممکنه کم بیاریم، و ظرفیتی داریم که پر می شه بعضی وقت ها و باید به خودمون مجال بدیم، فرصت بدیم و ریکاوری کنیم.

و هم ما باید اجازه بدیم بقیه بعضی وقتا، همینی نباشن که همیشه نشون می دن! باید اجازه بدیم خستگی در کنن! باید بذاریم درد و دل کنن! باید بذاریم ساعاتی رو هر چی که راحتن، باشن، بعد دوباره جون بگیرن و ادامه بدن.

این روز ها، هم می ترسم بعضی وقت ها خودم رو نشون بدم.

هم خیلی ها می ترسن این کار رو کنن.

هم وقتی این کار رو می کنیم یا می کنن، درست برخورد نمی شه. مثلا می گن دیدی نتونستی؟ دیدی خسته شدی و ...

همین دیگه. این بود انشای من. نمی دونم هم چرا اسمش رو گذاشتم تابو. شما می دونین؟ درسته اصن؟

پ.ن: همه امون خسته می شیم، ولی همه لایق شنیدن درد و دلامون نیستن. بعضی وقتا فقط چاه می تونه حرفامونو بشنوه.

+   شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ 23:20 Mah:D  |