آقا من چرا چشم دیدن پیشرفت یه آدم رو ندارم؟

آقا همه که با من رقابت نمی کنن! هر کس داره زندگیش رو می کنه.

دنیا هم این قدر بزرگ هست که جای من رو تنگ نکرده باشه.

خب فلانی از نداری به دارایی رسید. با دو میلیون شروع کرد الان ملیاردر شد. خب چیش به من؟ از جیب من زده مگه؟

فلانی رئیس فلان جا شد. خب بشه. چه قدر خوب. لایق بوده. خودش رو رشد داده به اینجا رسیده.

فلانی می خواد به فلان پست برسه، این جنبه ی این پست رو نداره! خب به من چه ربطی داره، اگه جربزه نشون بده بش برسه چه اشکالی داره! اگه در حد و اندازه اش نبود، می زننش کنار!

آقا فلانی نمره ی درسش 2 نمره از من بالا تر شده! آقا فلانی معدلش سه نمره از من بالاتره! آقا فلانی اینترنشیپ رفت خارجه! اپلای کرد به امان دانشگاه.

خب چه قدر خوب و عالی. مگه من می خواستم این ها رو داشته باشم. اصلا تو فیلد من هم نیست ها. فقط چشم دیدن رو ندارم. جنبه اشو ندارم.

آقا فلانی داره به فلانی نزدیک می شه. تو چشمش عزیز می شه. من باید برم خرابش کنم. باید چرخ بر هم بزنم.

حالا اگه بم نزدیک تر باشه دیگه بدتر. چی ؟ دوستم توی بانک ماشین برده؟ مبارک باشه. بریم شیرینیش رو بخوریم. نوش جونش. ما که بخیل نیستیم. شانس نداریم که. هر سیب سرخه واسه دست چلاقه. خر ما که از کرگی دم نداشت. 

آقا از طرف می پرسی، نمره ی پروژه ات چند شد. می گه نیم از 5. اولش شاد می شه که برو بابا من 5 شدم. بعدش تازه می ری تو حس دلداری دادن و فدای سرت و درست می شه.

دوست صمیمیمه. با هم فلان درس رو داریم. می گه 11 شدم یا افتادم. واقعا یه لحظه خوش حال می شم. بعد می گم که ای بابا. چه استاد فلانی. تو چرا درس نخوندی ...

واقعا هم ناراحت می شم. ولی حس اولیه رو نمی تونم بش غلبه کنم.

خلاصه آدمی را آدمیت لازم است. 

اصول ساده ی کنار هم زیستن رو هم بلد نیستم. 

آقا والا تو واسه یه چیز دیگه به دنیا اومدی. تو اصلا تو همین دنیاش هم توی فیلد دیگه ای داری کار می کنی. اصلا طرف رو صد سال نخواهی دید. چرا اخه از موفقیتش نگران می شی. خدا بیش تر بده. خدا عزیزترش کنه. تو کار خودت رو بکن. تو هم به اونی که لایقی می رسی.

رفته بودیم پیش اسدی گرمارودی حرف خوبی زد. گفت که عدل قرار دادن هر چیزی است در موضعش.

قسط پذیرفتن حد و اندازه ی خودته. باید بپذیری که ظرفیتت اینه و لیاقتت همین.

طلحه و زبیر باید قسط پیشه می کردن، به حقشون که علی داده بود قناعت می کردن. بیشتر خواهی نداشته باشه.

آقا فلانی ارزشش بیشتر از اینه، باید دیگران بیشتر بش بها بدن. تو هم لیاقتت در همین حده.

پسرم تو که واسه دیگران زندگی نمی کنی.

چند بار باید این جمله ی تکراری رو بگی.

همش حرف همش حرف. همش فراموشی.

 

+   جمعه بیست و پنجم مهر 1393 23:55 Mah:D  | 

خیلی وقته درست و حسابی ننوشتم.

نمی دونم چه حرفیه که توی گلوم مونده. هر چی فکر می کنم که چیزی نیست که قابل عرض باشه.

از طرفی ناخود آگاهم بم می گه یه چیزی هست که باید بنویسی.

هوا چرا این قدر سرد شده؟ شبا با بچه ها می نشستیم بیرون یه گپ و گفت و بحثی داشتیم. احتمالا برچیده می شه!

دوستان هم! عیب کنندم که چرا دل به تو دادم! باید اول ز تو پرسید چنین خوب چرایی! این همین طوری اومد گفتم بگم.

بعد این که می گن ارزش هر کس به فهم وی از جایگاه خود در کاروان هستی است حرف درستیه! هر چند که توی دین و زندگی گفته باشه!

بعد اصلا شما می دونین "دژاوو" چی هست؟

من گفتم برم پی گیر این صحنه هایی بشم که تکراری هستند. یعنی این جمله ی تکراریه " ئه! این صحنه رو قبلا دیده بودم" رو توی گوگل سرچ کردم رسیدم به دژاوو.

معمولا از این برای اثبات متافیزیک و اینا استفاده می کردم. ولی خب یک جواب زیبا شنیدم که دیگه حرفی برا گفتن ندارم.

می گه که ذهن آدم یه حافظه ی کوتاه مدت داره یه حافظه بلند مدت. ( بیخیال نیم فاصله :دی )

بعد حوادث مربوط به حال رو توی حافظه ی کوتاه مدتش ذخیره و پردازش می کنه که بعدا می رن توی بلند مدتش، که مخصوص گذشته ها و خاطراتشه.

حالا اگه یه اختلالی چیزی پیش بیاد این وسط، ممکنه یه صحنه از حال، اشتباهی توی حافظه ی بلند مدتش پردازش بشه.

این می شه که شبیه خاطرات و گذشته هاش می شه و می گه ئه، این رو قبلا دیده بودم. و اطرافیانش هم همه سر تکون می دن که آره واسه منم پیش اومده!

یاد چرت و پرت یکی از بچه ها افتادم که گفت نه من بر عکسم. یعنی این رو قبلا ندیدم. این رو بعدا دیدم :دی! گیر ندید کلا چرت می گه به شوخی :دی

و اما دو تا حرف دیگه هم به ذهنم رسیده بگم که نترکم.

یکی این که "عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا" یعنی بندگان خدایی که روی زمین با تواضع راه می روند. و یکی "جائت احداهما تمشی علی استحیا"! ( البته آیات دیگری نیز در مورد راه رفتن هست. سوره لقمان مثلا)

آها، من کار با اولی ندارم. ولی قشنگه!

کاری به دومی دارم. اونم می خوام بگم حیا اصلا یه چیزی است که در وجود آدم حلول کرده! یعنی از راه رفتنش هم می باره! نمی گم حجاب لازم نیستا! ولی می گم با حجابش هم هست که راه رفتنش، رو اعصابه!

تحریک کننده هم نیستا! فقط زیادی قلدرانه است. واسه همین تو چشمه! اصلا هم به نظرم علی استحیا نیست. بلکه کاملا علی بی چشم و رویی است.

البته این حرفم ممکنه دو دلیل داشته باشه. یکی این که من چشم دیدنش رو نداشته باشم.

یکی هم این که ذاتا حق حیات برای زن ها قائل نباشم و قائل به این باشم که این ها کلا جنس ضعیف هستند و باید مراعات کنند.

این دو تا رو هم صرف بدبینی به خودم گفتم. خودتون می دونین که دومی نیست. 

ولی اولیه! [شیطونک] بعید نیست :دی

حالا هر چه قدر هم بگن زن باید تکبر داشته باشه! آقا ما دیدیم داره ولی دعوا نداره!

+ دوستان اتاق فرمان اشاره می کنند شاید مدل راه رفتنشون این طوریه! خب درست می فرمایند. اصلا تو چرا به راه رفتن مردم هم گیر می دی؟ فکر کنم حق با دوستان باشه. 

+ چرا کسی چیزی نمی نویسه؟ چرا بستید رفتید؟

+ فقط غیر ممکن غیر ممکنه. ولی باید حواست باشه دیر نشه. بعضی چیزا بگذره دیگه قابل بازگشت نیست.
من می تونم. می دونم.

+   پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 1:32 Mah:D  | 

عید غدیر رو تبریک می گم.

+ به دو نفر آدم باهوش دو تا عدد طبیعی متوالی می گیم. هیچ کدوم از عدد نفر دیگه با خبر نیست. فقط می دونه متوالی هستند. مثلا اگه شما یکی از دو نفر باشید، من به شما عدد 10 رو می گم. شما نمی دونین به شخص بعدی عدد 11 رو گفتم یا 9 رو. همچنین اگه به اون 9 رو گفته باشم، اون نمی دونه که عدد شما 10 هست یا 8.

خب از اولی می پرسیم که شما عدد نفر مقابل رو می دونی؟ می گه نه!به دومی می گیم شما عدد نفر مقابل رو می دونی؟ می گه نه.
از اولی می پرسیم دوباره شما عدد نفر مقابل رو می دونی؟ می گه نه.
از دومی می پرسیم شما عدد نفر مقابل رو می دونی می گه نه.

همین طوری این پرسش و پاسخ ادامه پیدا می کنه تا یکی از این دو نفر می گه بله من می دونم. و عدد نفر مقابل رو می گه!

برای من توضیح بدید که چه اتفاقی افتاده که یکی از این دو نفر عدد نفر دیگه رو فهمیده!

+ تقلب نفرمایید.

+ پاسخ در ادامه 


ادامه مطلب
+   دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 2:14 Mah:D  | 

اخیرا خیلی نگرانم. نه این که روز و شب رو به نگرونی بگذرونم. ولی وقتی تا حالا چنین نگرانی رو تجربه نکرده باشی، همین که یه بار به ذهنت خطور کنه، دردناکه.

نگران روابطم هستم. گور بابای فکر مردم. منظورم به پست قبلی ربطی نداره. 

بیش تر حرفم در مورد سوءتفاهم و تحمل نکردن هم دیگه است. نه در مورد کشف واقعیت و اون روی دیگه ام.
نگران اون نیستم.

نگران اینم که بعضیا اشتباه فکر کنن. زود قضاوت کنن. تحمل نکنن یک بدی آدم رو. بدی که همه می دونن و قابل اغماضه. در مقابل هزاران حسنات دیگه ای که داره. این خیلی بده. خودم رو هم مقصر نمی دونم.

شاید انتقاد پذیر نباشم، یا اصلاح پذیر. سعی می کنم باشم. ولی راهش این نیست که هم دیگه رو کنار بذاریم.

این اتفاق هر چی بزرگ تر می شیم بیش تر می شه. توی عرصه های کلان بیش تر.

وقتی بحث جدی می شه. وقتی بحث منافع می شه. وقتی بحث صلاح جامعه می شه.
وقتی اختلاف نظر هست. و هر دو روی نظر خودمون تاکید داریم. و نمی تونیم هم دیگه رو قانع کنیم.

اینجا ناراحتی واقعا معنایی نداره. ولی متاسفانه ناراحت می شن. و دلشون زده می شه. و نظرشون عوض می شه. این اصلا دوست داشتنی نیست. دردناکه.

این که کسی فکرش با تو فرق می کنه. این که کسی اختلاف نظر داره. این که کسی از تو کوته بین تره، نفرت انگیز نیست. تحقیر آمیز هم نیست. اگه تو نمی تونی این رو بپذیری، این کارت نفرت انگیزه.

+ انسان پر است از سوءتفاهم. پر است از منیت. پر است از نبخشیدن. 
انسان پر است از فاصله تا شبیه خدا شدن.

+   پنجشنبه هفدهم مهر 1393 1:16 Mah:D  | 

چیزی که اصالت نداشته باشه، دیر یا زود هویت واقعی اش رو نشون می ده.

یک چیزی که پوشالی باشه، همیشه استرس لو رفتن رو داره. همیشه منتظر فرو شکستنش رو داره.

یه لب خند، هر چه قدر هم کش دار، یه اخلاق هر چه قدر هم به ظاهر خوب، تا زمانی که از دل پاک برخاسته نباشه، هر چه قدر هم نظرات خیلی ها رو جلب کنه، ولی شکستنیه. شخص متظاهر هم همیشه نگران جلوه ایه که برا خودش ساخته.

می خوام بگم تفاوته بین خوب بودن، و خود رو خوب نشون دادن. هر چه قدر هم این نقش به آدمی بیاد. هر چه قدر هم آدم تو نقشش فرو رفته باشه.

یه مسئله ایه که فقط خود آدم می تونه روش قضاوت کنه. بین خودته و خدات.

بر عکس می بینی، یه آدمی کم حرف، با خیلی ها هم گرم نمی گیره، عملا انتظار داری کسی نشناستش، ولی خب، می بینی که تو دل همه جا داره. پاش که بیفته، یه تار موشو به صدتای تو نمی دن.

خوب بودن توی عمل آدمه. ولی خوب نشون دادن توی حرفه. توی همین نوشته هاس.

اون عمل شخص رو شاید بعضیا ببینن. ولی طرف, وقتی کسی هم نمی بینه، مطابق همین ارزش هاش عمل می کنه.
ارزش ها رو واقعا قبول داره. تظاهر به باور اون ارزش ها نداره. تو عملش می تونی ببینی. نیاز به داد و هوار نداره که.

عمیقا و دقیقا حرفم اینه که آقا، آدمی که عزتش رو از خدا می گیره، فرق داره با کسی که می خواد عزتش نزد مردم رو خودش بسازه. آقا خودت رو به در و دیوار بزنی نمیشه. 
این که می گن آدمی که روابطش رو با خدا اصلاح کنه، خدا روابطش رو با مردم اصلاح می کنه، لُبّ کلامه.
اصلا عزت رو باید از سرمنشأ اش گرفت. اونم با نشون دادن جنم و لیاقت. غیر از این راه نداره.

یه مدته هی می خواستم این متن رو تو یه جمله بگم. هی نمی شد.
یه تلاش هایی کردم. مثلا این شعره که چراغی را که ایزد بر فروزد، هر آن کس پف کند ریشش بسوزد.
منظورم این بود که کسی رو که محبتش رو خدا قرار داده تو دل مردم، این شخص رو نمی شه خراب کرد.
یا ذات نا یافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش. که اصلا ربطی نداشت :دی
ولی پیدا نکردم چیزی رو که برسونه و ادا کنه حق مطلب رو.

غیرتم کشت که محبوب جهانی. غیرتم نمی کشه. بی عرضگی و نالایقی آدمه که می کُشَتِش.

+ کم ربط نوشت: ان لقتل الحسین حرارة فی قلوب المؤمنین لن تبرد ابدا
برای شهادت حسین در دل های مؤمنان حرارت و آتشی است که هرگز سرد نمی گردد.

+   دوشنبه چهاردهم مهر 1393 3:22 Mah:D  |