جـور از حـبـیــب خوش تـر، کز مـدعـی رعایــــــت

من شیفته ی مضامین این دعام.

اینجا یه قسمت هاییش رو گذاشتم

یه قسمت های دیگه اش رو هم تو ادامه مطلب ببینین.

 پ.ن:

پیامبر اکرم: برای روزه دار دو شادی هست. یکی لحظه افطار و دیگری لحظه دیدار با پروردگار


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 11:52 نويسنده Mah:D |
حرف های ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

بیش از این که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود

قیصر امین پور

--

وعده ی ما فردا، روز قدس

--

البته مخاطب های اینجا اغلب راهپیمایی شرکت می کنن.

ولی من خودم راهپیمایی به جز یک بار از طرف مدرسه شرکت نکردم.

ولی این بار فرق می کنه. مطمئنا هیچ سواستفاده ی سیاسی نمی شه.

حتی اگه بشه به منافعش می ارزه و دشمنی با اسرائیل در اولیت همه ی مسائل سیاسی دیگه است.

و اما کسایی که می گن چه سودی داره! حتی شاید بعضیا فکر کنن این خالی کردن خشم در جاییه که هیچ سودی به حال مردم غزه و فلسطین نمی کنه و فقط فوران احساسات ماست و بعدش هم با وجدانی راحت به تماشای ادامه قتل عام می نشینیم که من وظیفه ام رو انجام دادم.

من با عقل ناقصم می گم که اولین همه ی فعالیت ها رصد می شه و مطمئن باشید آمار دقیق به گوش صهیونیست می رسه و مطمئنا می فهمن که چقدر امسال جمعیت بیش تر شده! ( مطمئنم جمعیت به شدت بیش تر از سال های دیگه است ( البته روزه دار ها کم تر هستن ولی امثال من همه شرکت می کنن))

خشم عمومی ملت، وقتی در راستای سیاست های کلی نظام جمهوری اسلامی قرار بگیره، اینجاست که سیاست های کلی و ضد استکباری نظام (اگه هنوز وجود داشته باشه) قابل اجرا می شن، نه وقتی که ملت بگویند نه غزه نه لبنان ...

و خصوصا بیانات رهبری هم که همواره کاملا ضد صهیونیست بوده و به خصوص حرف های دیروز که گفتن بهترین راه تسلیح کرانه ی باختری هست!

این حرف ها تهدید ها و زهر چشم های مهمی هستند که اسرائیل غاصب و ترسو رو می تونه سرجاش بشونه.

پس این راهپیمایی به شدت هم موثر هست. و اتحاد رو هم بیش تر می کنه.

من که ان شاءالله شرکت می کنم. شما چی؟ 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 11:57 نويسنده Mah:D |
بابابزرگ پای رادیو نشسته جوشن گوش می ده، قبلش هم سخن رانی فارسی که مسلما خیلیش رو متوجه نمی شه!

رقیه خواهر 11 ساله ام با عربی دست و پا شکسته ای می گه:

بابا بزرگ نماز شب قدر نمی خونی؟

- بلد نیستم بابابزرگ

رقیه نگاه من می کنه می گه یادش بده

من: دو رکعت هر رکعت بعد از حمد 7 بار قل هو الله رو می خونی و بعدش ...

بابا بزرگ با اشتیاق سوال می پرسه و کیفیتش رو مطمئن می شه و می گه:

پس برم وضو بگیرم و بیام بخونم.

--

خب چرا به ذهن خودم نرسید پیشنهاد بدم؟

--

بلبل به چمن زار گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت وصل تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

+ تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 2:9 نويسنده Mah:D |
به نظرم طرح داستان قشنگه. بقیه اش لطفی نداره.

ضمنا از بی موقعگی و بی مناسبتی اش عذر می خوام. قبلا نوشته بودمش. تو نوشته هام دیدم
گفتم شاید شما هم خوش تون بیاد.


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 8:16 نويسنده Mah:D |
تو قطارم، نیم ساعت دیگه فکر کنم برسم اهواز.

--

به استاد (م.ش) ایمیل زده بودم هفته ی پیش جواب نداده بود.

دوباره میل زدم: کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند، ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

جواب داد بعد ماه مبارک بیا، در مورد پروژه صحبت کنیم.

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 6:10 نويسنده Mah:D |
زیاد فیلم هفت سنگ رو ندیدم، یه سکانس دیدم که طرف با هیوندای از یه خونه ی خیلی قشنگ می آد بیرون.

اصلا من غلط می کنم که می خوام نقد کنم. از نقد فیلم هم بدم می آد. نه علمش رو دارم و نه تخصصش. فیلم رو هم که درست حسابی ندیدم.

فقط سوالم اینه که آیا لازمه که این همه تجلل توی صدا و سیما نمایش داده شه؟

--

بعضی چیزا رو نباید گفت. خودت رو نباید خالی کنی. باید بمونه تو دلت. خفه ات کنه. باید همیشگی بشه تو وجودت. باید تو رو از خیلی چیزا ببُره. 

مثل این :لینک;

حتما ببینید. اگه حجمش 47 مگابایت هست. 

+ نه فدای وجودت، نه. معدلت خیلی هم خوبه، از همه ی زندگی من بهتره. 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 3:51 نويسنده Mah:D |
هم اتاقیم،در یخچال رو باز می کنه و دلستر خنک رو می خواد سر بکشه
که پشیمون می شه و به رسم ادب اول تعارف می کنه: نمی خوری؟

می خندم :دی

اونم می خنده می گه چرا می خندی؟

می گم روزه ام عزیزم.

به سوتی خودش می خنده.

--

اذان مغرب خوابگاه رو دیر پخش می کنند.

تازه اذان تموم شده بود که وارد نماز خونه شدم.

به یکی از آشنا ها گفتم: حاج آقا توجیهه که باید سرعتی بزنه؟

گفت حاج آقا یکی از نمازا رو خونده!

هیچی دیگه شرمنده شدیم، با این سن این قدر سرعتی، روی ما جوونا رو سفید کرده :دی

--

یکی از کامنتای دو پست قبلی، مهر مادر...، هم جا داشت به عنوان دیالوگ برتر این جا عرض اندام کنه

--

یکی از باهوش ترین هم کلاسی هام داشت گله می کرد که:

- هم گروهیم اصلا اجازه نمی ده من کار کنم، هی می گه این طوری کد بزن، این طوری انجام بده، عین خنگا بام رفتار می کنه، آره درست من خنگم ولی نه این قدر!

کاملا جدی، تواضعش حرف نداشت

--

- آقا حواستون به این لپتاپ ما باشه پشت سرتون بریم مسجد و بیایم.

- باشه حواسمون هست

- بذار یه مانور بریم ببینیم حواسشون هست؟

--

دکمه ی پاز پروژه اشون کار نمی کرد، پاز که می کرد دیگه پلی نمی شد

گفتم به جاش دکمه ی استاپ بذارید

گفت نه نمی خواد، می گیم پاز براش تعبیه نکردیم 

این فعل رو از کجا اورده بود نمی دونم

 

+ تاريخ شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 20:10 نويسنده Mah:D |
روی ابوقراضه یه تماس از دست رفته هست، بابامه! زنگ می زنم و می ذارم روی آیفون و مشغول چیدن سفره می شم.

بعد سلام و احوال پرسی می گه که کی می آی؟ می گم دوشنبه احتمالا، بعد تحویل پروژه، می گه بلیط گرفتی، می گم نه، تحویلم ممکنه تاخیر بخوره، با استرس می گم چون معمولا باید از قبل بلیط گرفته باشم و منظم و آماده باشم. 

اتفاقا می گه آره، بذار خوب که تحویل دادی، مطمئن بودی بعد بلیط بگیر.

رو دست می خورم، درس از نظم مهم تره!حواسم نبود. ولی خب حد اقلش این بار کارم درست بوده ناخواسته :دی

می گه داری غذا می خوری؟ می گم آره بفرمایید، خودم درست کردم.

می گه چی هست؟

می گم برنج :دی

قهقهه می زنه :دی معلومه چرا! کی فکر می کرد من یه روزی برنج درست کنم :دی. بابام هم که من رو خوب می شناسه. منم می خندم.

بعد می گه با کی می خوری؟ می گم تنهام، می گه پس بچه ها ؟ می گم رفتن، دو سه بار تنهاییم رو جویا می شه که آشنایی چیزی نیست ؟ می گم بابا ما خودمون سرپرست بچه هاییم اینجا :دی چرا همه آشنان :دی، خدا حافظی می کنیم.

ولی انصافا عجب چیزی شده بود. باورم نمی شد یکی از غذاهای مورد علاقه ام رو بتونم درست کنم.

می گم آشپزی چه حس خوبیه. آدم رو سر حال می آره، امید به زندگی می ده، اصلا لذت بخشه.

حتی خرید برای پخت و پز هم خیلی لذت بخشه و غرور آفرینه :دی. 

به خصوص این مخلفات خیلی حس خوبی می ده، سبزیجات و مواد سالاد و شیر و ...، ادویجات!

حالا یماند این که اون روزی که من یکم سبزی به ویژه ریحان و کاهو که یک کلمه ی اینترنشنال هست، خریده بودم چقدر یمشون علی الارض هونا رو بی خیال شده بودم :دی

خلاصه من از جامعه ی آشپزی، اون معذرت خواهی دو روز پیش بابت استامبولی،رو پس می گیرم، و خیلی هم از خداشون باشه من بشون می پیوندم. والا با این کمبود امکانات.

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 21:53 نويسنده Mah:D |
مادر می گوید پس کی می آیی؟

می گویم مادر جان عید با شما خواهم بود.

می گوید کو تا عید!!

می گویم چشم همین 5 روزه به خدمتتان خواهم رسید.

صدای پدر پشت ابوقراضه (نام جدید تلفن همراه بنده) می آید: " فشار نیاور، بگذار پروژه هایش را تمام کند."

+به قربان وجود نازنینتان

--

دو روز پیش هم می خواستم از مادر بنویسم. تیر و خرداد مرا بگردید یاد مادر بسیار است.

لحظه ها می گذرند و من در کنارش نیستم.

روز به روز، یکی دیگر از موهایش سپید می شود و من نیستم

شمارش از دستم خارج شده است.

بعد از آمدن به تهران، روابط بسیار حسنه شده است. البته قبلش هم حسنه بود.

ولی از وقتی که دلم برای دسپختش تنگ می شود، بیش تر قدرش را می دانم.

و خیلی راحت تر از بقیه نازش می کنم، بغلش می کنم و می بوسمش.

هوایم را دارد اساسی. گاها چنان سر سخت جواب شوخی های برادرهایش را با من می دهد

که پسر من است، شما نمی دانید کیست و احترامش را بگذارید و هندوانه هایی عظیم الجثه تر از هیکل نزار من.

--

حیف است که این دنیا نیاز به لحظاتی دارد که باید از مهر پدر و مادر و ... بگذری.

--

عاقبت، پس از این چهار سال تحصیل، چیزی برایتان نخواهم داشت جز شرمندگی.

توجیه اش سخت است. حتی غیر ممکن. 

عذر مرا نخواهی پذیرفت پدر جان :)

مادر جان آن قدر هم آش دهن سوزی نبودیم. 

--

هر کس خواهان عزت باشد، پس عزت همگی نزد خدا است.

خدایا من را مایه ی سر افرازی دائمی پدر و مادرم قرار بده.

آمینش با شما.

 

 

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 23:33 نويسنده Mah:D |
یه آقا مصطفی بود، حبیب دل همه ی شهرک بود.

تو جوونی اش فوت کرد. یه پارچه زده بودن بچه ها، روش نوشته بودن: خدا حافظ مصطفی، با رنگ سرخ رو پارچه ی سیاه. این پارچه رو که می دیدیم ...

شب اول قبرش، جمع شدیم با دوستان، شب رفتیم سر مزارش. قرآن خوندیم.

هر چند بیش تر از این نمی تونستیم باش باشیم، از یه جایی به بعد آدم خودش است و خودش.

ولی تا همین جاش هم به نظرم خیلی عزیز بود. آبرو داشت که دوستاش شب اول قبرش، تا جایی که دستشون می رسید تنهاش نذاشتن.
نمی گم تاثیر داره یا نداره، اینش رو من نمی دونم، (البته یه استحباب هایی هست که نشون می ده چندان هم بی تاثیر نیست). ولی می خوام بگم که خوش به حالش، خیلی آبرو داشت.

من ندارم این قدر.

امام علی: با مردم چنان در آمیزید که اگر مردید بر شما بگریند و اگر زنده ماندید با اشتیاق به سوی شما بیایند.

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 3:45 نويسنده Mah:D |