X
تبلیغات
جوانی

جـور از حـبـیــب خوش تـر، کز مـدعـی رعایــــــت

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زاو شده ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

--

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

تو را درین زمینه انکار کار ما نرسد


+ تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 12:40 نويسنده Mah:D |
پدر بزرگم و برادرش با هم قهر بودن. سایه ی همدیگه رو با تیر می زدن.

بچه تر که بودم، برام سوال بود، که چطور ممکنه دو تا برادر این قدر از هم دور بشن.

بزرگ تر که می شی، می بینی که ممکنه.

راستش، از وقتی که "من"ت تشکیل می شه، و واسه خودت کسی می شی

اونجاس که نمی تونی راحت ببخشی. وقتی که بچه ای ، هنوز "من" ات تشکیل نشده.

راستش، هنوز هم تعجب می کنم که چطور می شه آدم از کسی رنجیده خاطر بشه.

نمی گم برخورد ها، ناراحت کننده نیستند. ولی این که خود شخص رو، بخوای بش فکر کنی، و درگیرش بشی رو عجیب می دونم.

احتمالا دارین به اون پسره سر جلسه امتحان فکر می کنین.منظورم اشتباهه! حالا اگه خودش به اشتباهش پی ببره که چه بهتر! نه این که خودش و عملش یکی باشه! این رو استثنا می کنم. ممکنه تو زندگی تون دور بعضیا رو خط بکشین کلا! شاید هم بد نباشند، ولی با شما نمی سازن.حتی چنین کسایی رو هم نباید درگیرشون شد. باید گذشت و بشون فکر نکرد.

می دونین، منظورم یه حرکتی شبیه مالک اشتر و اون جوانه که بش توهین کرد.و یا امام حسن و اون مرد شامی که به امام دشنام داد.

می دونین، این قدر درگیری و افکار و آمال دنیوی و اخروی داریم که دیگه وقت نداریم درگیر آدما بشیم.

هر کسی داره کار خودش رو می کنه، با بدبختی های خودش دست و پنجه نرم می کنه!

مگه ما کی هستیم که بخوایم از این اشتباهش درنگذریم.

ما این طوری معامله کنیم، خدا با ما چطور معامله کنه؟

یه استثنای دیگه هم هست. گاها بعضیا برامون خیلی عزیزن، وقتی چنین کسایی به ما بدی می کنن، نه که نمی گذریم. چرا اتفاقا در جا می بخشیم شون، ولی خب، دلمون می شکنه! و دوست داریم هر چی زود تر معذرت خواهی کنه، تا بشه همون کسی که بوده! قبول دارم که ازین افراد خیلی زود به دل می گیریم.


پ.ن: منظورم هیچ شخص خاص و غیر خاصی نیست. لطفا کسی به خودش نگیره!

ببخشید، بد در اومد. سعی می کنم منظم ترش کنم.

پ.ن: دیشب هم من و هم محمد خواب های قشنگی دیدیم.

به محمد می گم حضرت زهرا حال داد بمون :دی می گه اره، بش فکر نکرده بودم. واقعا درسته :دی

عیدتون مبارک

+ تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 1:12 نويسنده Mah:D |

پ.ن:

هیچ کس حق نداره دست خط من رو مسخره کنه، یا تو دلش بخنده!

اگه این کار رو کنه خدا کورش کنه، گرگ بیابونش کنه.

پ.ن: تازی یعنی عربی

پ.ن: می خواستم واسه تولدت این رو بذارم. ولی ایده اش رو نتونستم تحمل کنم تا اون موقع :دی

پ.ن:

حکایتی از گلستان خطاب به چون منی عجول:

یکی از حکما را شنیدم که می گفت: هرگز کسی به جهل خود اقرار نکرده است مگر کسی که چون دیگری در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته، سخن آغاز کند.

سخن را سر است ای خداوند و بن

میاور سخن در میان سخُن

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

نگوید سخن تا نبیند خموش


+ تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 1:33 نويسنده Mah:D |
یکی خوب، یکی بد.

اول کدوم رو بگم؟ اول بد رو می گم.

سر جلسه امتحان بودیم. امتحان کتاب باز بود. ولی وقتش کم بود.

یه لحظه به کنار دستیم که نمی شناختمش گفتم که، می شه این کتاب رو یه لحظه بدین؟

کتاب بسته و روی میز بود. گفت نه می خوام استفاده کنم. یا گفت نیازش دارم نمی دونم.

بش گفتم فقط یه لحظه! با لحنی که واقعا فقط یه لحظه، و خیلی کوتاه کار دارم.

با دست اشاره کرد که نه! می خوامش!

واقعا شوکه شدم. همون لحظه تو امتحان یاد این افتادم:

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

                                      "که یک جو منت دونان، دو صد من زر نمی ارزد"

جالبه که امتحان ساعت 5 بود. من ساعت 3 به یکی از دوستام گفتم که کتاب داری؟

4:15 گفت که آره ولی خوابگاهه! طبقه ی چهارم.

زنگ زدم به یکی از بچه های همون طبقه گفتم که کتاب رو از اتاقشون بیار پایین، همکف.

محمد ازت می گیره میاره واسم. محمد هم با موتور اورد برام. تا قبل 5 بم رسید :)

فکرشم نمی کردم راستش.

--

بعد امتحان حسابی خسته بودیم و شوکه از این که چرا این قدر وقتش کم بود.

داشتم با بچه ها می رفتیم یه چیزی بخوریم و من داشتم در مورد امتحان افاضه می کردم.

یهو قل اول یک جفت دوقلو رو دیدم که می شناختمشون.

گفتم سلام و رد شدیم و دو باره شروع کردم صحبت کردن.

یک ثانیه نشد که قل بعدیشون اومد و من وسط افاضاتم گفتم سلام مجدد. :))))

می دونستم که این اون نیست. ولی دیگه نا خود آگاه گفتم مجدد :دی


+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 22:8 نويسنده Mah:D |
و تو آن پازلی

که هر لحظه که بیش تر می فهممت

زیباتر می شوی.

چرا در به در، دنبال راه حلت نباشم؟


+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 14:9 نويسنده Mah:D |
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم

                                خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

ماجرا یه معنی داره که همه متوجه هستیم و می دونیم.

ولی این واژه یه پیشینه ی تاریخی داره که وقتی این رو بدونیم، لطافت شعر های حافظ دو چندان می شه.

می گن قدیم، وقتی دو نفر از اهل صوفیه از هم ناراحت می شدن، ما بقی صوفی ها این دو نفر رو

می نشوندن رو بروی هم، و می گفتن که ماجرا بگین. اونچه بین تون اتفاق افتاد رو توضیح بدین.

اونا هم می نشستن یه دل سیر از هم گله می کردن و این قدر می گفتن که دلشون خالی می شد و

کدورت ها بر طرف می شد. ماجرا یا ماجرا گفتن یعنی این که گله کردن یا بدی هایی که دیدی رو گفتن.

حالا شعرای زیر و شعر بالایی رو بخونین. ماجرا کم کن، یعنی بی خیال گذشته شو و ببخش.

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار/هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت، رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد، برد/ ور میان جان و جانان ماجرایی رفت، رفت

--

یارب به وقت گل گنه بنده عفو کن/ وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش

--

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس/ زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم

--

گفت و گو آیین درویشی نبود/ ورنه با تو ماجرا ها داشتیم

--

هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر/ شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

این اخر من رو یاد این انداخت:

توی عربی یه چنین مفهومی هست، بیش تر معنیش سرزنشه! بش می گن عتاب، عتیبت، عتبی!

تا کی کشم عتیبت، از چشم دلفریبت/ روزی کرشمه ای کن ای یار بر گزیده

ولی خب، می خواستم این رو بگم.

لک عُتبی حتی ترضی. یعنی این قدر ماجرا بگو تا راضی شی. (دعای عرفه)

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 23:46 نويسنده Mah:D |
یادم اومد توی اون روزی که یه ساعتی رو فکر کردم و یه پست بلند بالا گذاشتم یه فکر دیگه هم تو ذهنم بود.

این که دو نوع ایثار داریم.

ایثار برای آدم های اطرافمون. خیلی قشنگه.

برای کشورمون، بریم جنگ. برای دوستامون از خودمون بزنیم.واسه بچه امون لقمه از دهن خودمون بگیریم و به اونا بدیم. خوبه، کاری که پدر ها و مادر های ما هزاران بار در حق ما کردند و همه ی زندگیشون هم وقف همینه.

اغلب ماها، هم و غم والدینمون، خودمونیم. چی می شیم؟ چی می خوریم؟ کی می خوابیم و بیدار می شیم؟آخرش آدم حسابی می شیم یا نه؟

خیلی هم مقدسه.

راستش هر چی وسعت این ایثار بیش تر باشه، با ارزش تره. یعنی اگه از خانواده بزرگ تر بشه دغدغه، به دوستان برسه، بزرگ تر بشه، به آشنایان، بزرگ تر بشه به همه ی کشور و حتی به همه ی انسان ها.

ولی یه ایثار دیگه داریم.من اسمش رو می ذارم حسین وار.

این ایثار، واسه ماده نیست. واسه مفهومه. واسه انسان نیست، واسه انسانیته.

مثلا واسه یک فکر.یک اعتقاد، یه احساس! خلاصه یک کانسپت.

مثلا یکی واسه معشوقه اش می میره، یکی واسه عشقش. به نظرم اینا فرق می کنه.

احساس می کنم این از سطح عادی بودن، بالاتره. و ارزشمند تره.

قصه کوتاه.


+ تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 3:13 نويسنده Mah:D |
گاهی  آدمیزاد

فقط گاهی

دلش می خواهد آدمیزاد دیگری داشته باشد

نه فرشته، نه خدا، نه عروسک، نه حیوان طفلی اهلی

فقط آدمیزاد دوپا و دو دست با تمام نقصانش

مانند خودش جایزالخطا

و حتی کثیرالخطا

نمی خواهد از سطح آدمی بالاتر رود.

بنشیند و بگوید تو هم آدمی، مثل من

تو هم اشتباه می کنی، مثل من، کمتر یا بیش تر، در حوزه ی دیگری

ولی، می خواهد دور معصومیت خط بکشد

دور عصمت و هر خیری که در خانه اش است

چنین آدمی، نا امید است

از خودش نا امید است. دیگر امید زندگی ندارد.

حتی به آدمیزاد هم امیدی ندارد.

دارد، می بیند آدمیزادی که آدمی است.

ولی دوست ندارد باور کند.

چنین آدمی تنهاست.

نه که تن ها اطرافش نباشد.

ولی کسی که او را از تنهایی در بیاورد

و به او امید آدمی شدن بدهد ندارد.

پس تنهاست.

تنها می ماند.

تا زمانی که کسی خارج از آدمیزاد

با حرکتی خداگونه

به او زندگی دوباره ببخشد.


+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 14:1 نويسنده Mah:D |

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 14:45 نويسنده Mah:D |
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می زنی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است.

پ.ن۱: ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود/ یک شهر تا به من "نرسی" عاشقت شده است.

پ.ن۲: خدمت آن دسته از عزیزان که خیال می کنند خبری شده و
هر آیینه امکان آن می رود که سر به بیابان بگذارم عرض کنم که بنده سرحال و شاد و شنگول به کوری چشم دشمنان دارم به سر می برم.مگه شما من رو نمی شناسین؟ هر گونه سوال در این زمینه با پوزخندی همراه خواهد گشت که خوی شرم بر جینتان بنشیند :دی و من الله توفیق :دی

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 20:1 نويسنده Mah:D |