جـور از حـبـیــب خوش تـر، کز مـدعـی رعایــــــت

بابابزرگ پای رادیو نشسته جوشن گوش می ده، قبلش هم سخن رانی فارسی که مسلما خیلیش رو متوجه نمی شه!

رقیه خواهر 11 ساله ام با عربی دست و پا شکسته ای می گه:

بابا بزرگ نماز شب قدر نمی خونی؟

- بلد نیستم بابابزرگ

رقیه نگاه من می کنه می گه یادش بده

من: دو رکعت هر رکعت بعد از حمد 7 بار قل هو الله رو می خونی و بعدش ...

بابا بزرگ با اشتیاق سوال می پرسه و کیفیتش رو مطمئن می شه و می گه:

پس برم وضو بگیرم و بیام بخونم.

--

خب چرا به ذهن خودم نرسید پیشنهاد بدم؟

--

بلبل به چمن زار گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت وصل تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

+ تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 2:9 نويسنده Mah:D |
به نظرم طرح داستان قشنگه. بقیه اش لطفی نداره.

ضمنا از بی موقعگی و بی مناسبتی اش عذر می خوام. قبلا نوشته بودمش. تو نوشته هام دیدم
گفتم شاید شما هم خوش تون بیاد.


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 8:16 نويسنده Mah:D |
تو قطارم، نیم ساعت دیگه فکر کنم برسم اهواز.

--

به استاد (م.ش) ایمیل زده بودم هفته ی پیش جواب نداده بود.

دوباره میل زدم: کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند، ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

جواب داد بعد ماه مبارک بیا، در مورد پروژه صحبت کنیم.

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 6:10 نويسنده Mah:D |
زیاد فیلم هفت سنگ رو ندیدم، یه سکانس دیدم که طرف با هیوندای از یه خونه ی خیلی قشنگ می آد بیرون.

اصلا من غلط می کنم که می خوام نقد کنم. از نقد فیلم هم بدم می آد. نه علمش رو دارم و نه تخصصش. فیلم رو هم که درست حسابی ندیدم.

فقط سوالم اینه که آیا لازمه که این همه تجلل توی صدا و سیما نمایش داده شه؟

--

بعضی چیزا رو نباید گفت. خودت رو نباید خالی کنی. باید بمونه تو دلت. خفه ات کنه. باید همیشگی بشه تو وجودت. باید تو رو از خیلی چیزا ببُره. 

مثل این :لینک;

حتما ببینید. اگه حجمش 47 مگابایت هست. 

+ نه فدای وجودت، نه. معدلت خیلی هم خوبه، از همه ی زندگی من بهتره. 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 3:51 نويسنده Mah:D |
هم اتاقیم،در یخچال رو باز می کنه و دلستر خنک رو می خواد سر بکشه
که پشیمون می شه و به رسم ادب اول تعارف می کنه: نمی خوری؟

می خندم :دی

اونم می خنده می گه چرا می خندی؟

می گم روزه ام عزیزم.

به سوتی خودش می خنده.

--

اذان مغرب خوابگاه رو دیر پخش می کنند.

تازه اذان تموم شده بود که وارد نماز خونه شدم.

به یکی از آشنا ها گفتم: حاج آقا توجیهه که باید سرعتی بزنه؟

گفت حاج آقا یکی از نمازا رو خونده!

هیچی دیگه شرمنده شدیم، با این سن این قدر سرعتی، روی ما جوونا رو سفید کرده :دی

--

یکی از کامنتای دو پست قبلی، مهر مادر...، هم جا داشت به عنوان دیالوگ برتر این جا عرض اندام کنه

--

یکی از باهوش ترین هم کلاسی هام داشت گله می کرد که:

- هم گروهیم اصلا اجازه نمی ده من کار کنم، هی می گه این طوری کد بزن، این طوری انجام بده، عین خنگا بام رفتار می کنه، آره درست من خنگم ولی نه این قدر!

کاملا جدی، تواضعش حرف نداشت

--

- آقا حواستون به این لپتاپ ما باشه پشت سرتون بریم مسجد و بیایم.

- باشه حواسمون هست

- بذار یه مانور بریم ببینیم حواسشون هست؟

--

دکمه ی پاز پروژه اشون کار نمی کرد، پاز که می کرد دیگه پلی نمی شد

گفتم به جاش دکمه ی استاپ بذارید

گفت نه نمی خواد، می گیم پاز براش تعبیه نکردیم 

این فعل رو از کجا اورده بود نمی دونم

 

+ تاريخ شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 20:10 نويسنده Mah:D |
روی ابوقراضه یه تماس از دست رفته هست، بابامه! زنگ می زنم و می ذارم روی آیفون و مشغول چیدن سفره می شم.

بعد سلام و احوال پرسی می گه که کی می آی؟ می گم دوشنبه احتمالا، بعد تحویل پروژه، می گه بلیط گرفتی، می گم نه، تحویلم ممکنه تاخیر بخوره، با استرس می گم چون معمولا باید از قبل بلیط گرفته باشم و منظم و آماده باشم. 

اتفاقا می گه آره، بذار خوب که تحویل دادی، مطمئن بودی بعد بلیط بگیر.

رو دست می خورم، درس از نظم مهم تره!حواسم نبود. ولی خب حد اقلش این بار کارم درست بوده ناخواسته :دی

می گه داری غذا می خوری؟ می گم آره بفرمایید، خودم درست کردم.

می گه چی هست؟

می گم برنج :دی

قهقهه می زنه :دی معلومه چرا! کی فکر می کرد من یه روزی برنج درست کنم :دی. بابام هم که من رو خوب می شناسه. منم می خندم.

بعد می گه با کی می خوری؟ می گم تنهام، می گه پس بچه ها ؟ می گم رفتن، دو سه بار تنهاییم رو جویا می شه که آشنایی چیزی نیست ؟ می گم بابا ما خودمون سرپرست بچه هاییم اینجا :دی چرا همه آشنان :دی، خدا حافظی می کنیم.

ولی انصافا عجب چیزی شده بود. باورم نمی شد یکی از غذاهای مورد علاقه ام رو بتونم درست کنم.

می گم آشپزی چه حس خوبیه. آدم رو سر حال می آره، امید به زندگی می ده، اصلا لذت بخشه.

حتی خرید برای پخت و پز هم خیلی لذت بخشه و غرور آفرینه :دی. 

به خصوص این مخلفات خیلی حس خوبی می ده، سبزیجات و مواد سالاد و شیر و ...، ادویجات!

حالا یماند این که اون روزی که من یکم سبزی به ویژه ریحان و کاهو که یک کلمه ی اینترنشنال هست، خریده بودم چقدر یمشون علی الارض هونا رو بی خیال شده بودم :دی

خلاصه من از جامعه ی آشپزی، اون معذرت خواهی دو روز پیش بابت استامبولی،رو پس می گیرم، و خیلی هم از خداشون باشه من بشون می پیوندم. والا با این کمبود امکانات.

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 21:53 نويسنده Mah:D |
مادر می گوید پس کی می آیی؟

می گویم مادر جان عید با شما خواهم بود.

می گوید کو تا عید!!

می گویم چشم همین 5 روزه به خدمتتان خواهم رسید.

صدای پدر پشت ابوقراضه (نام جدید تلفن همراه بنده) می آید: " فشار نیاور، بگذار پروژه هایش را تمام کند."

+به قربان وجود نازنینتان

--

دو روز پیش هم می خواستم از مادر بنویسم. تیر و خرداد مرا بگردید یاد مادر بسیار است.

لحظه ها می گذرند و من در کنارش نیستم.

روز به روز، یکی دیگر از موهایش سپید می شود و من نیستم

شمارش از دستم خارج شده است.

بعد از آمدن به تهران، روابط بسیار حسنه شده است. البته قبلش هم حسنه بود.

ولی از وقتی که دلم برای دسپختش تنگ می شود، بیش تر قدرش را می دانم.

و خیلی راحت تر از بقیه نازش می کنم، بغلش می کنم و می بوسمش.

هوایم را دارد اساسی. گاها چنان سر سخت جواب شوخی های برادرهایش را با من می دهد

که پسر من است، شما نمی دانید کیست و احترامش را بگذارید و هندوانه هایی عظیم الجثه تر از هیکل نزار من.

--

حیف است که این دنیا نیاز به لحظاتی دارد که باید از مهر پدر و مادر و ... بگذری.

--

عاقبت، پس از این چهار سال تحصیل، چیزی برایتان نخواهم داشت جز شرمندگی.

توجیه اش سخت است. حتی غیر ممکن. 

عذر مرا نخواهی پذیرفت پدر جان :)

مادر جان آن قدر هم آش دهن سوزی نبودیم. 

--

هر کس خواهان عزت باشد، پس عزت همگی نزد خدا است.

خدایا من را مایه ی سر افرازی دائمی پدر و مادرم قرار بده.

آمینش با شما.

 

 

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 23:33 نويسنده Mah:D |
یه آقا مصطفی بود، حبیب دل همه ی شهرک بود.

تو جوونی اش فوت کرد. یه پارچه زده بودن بچه ها، روش نوشته بودن: خدا حافظ مصطفی، با رنگ سرخ رو پارچه ی سیاه. این پارچه رو که می دیدیم ...

شب اول قبرش، جمع شدیم با دوستان، شب رفتیم سر مزارش. قرآن خوندیم.

هر چند بیش تر از این نمی تونستیم باش باشیم، از یه جایی به بعد آدم خودش است و خودش.

ولی تا همین جاش هم به نظرم خیلی عزیز بود. آبرو داشت که دوستاش شب اول قبرش، تا جایی که دستشون می رسید تنهاش نذاشتن.
نمی گم تاثیر داره یا نداره، اینش رو من نمی دونم، (البته یه استحباب هایی هست که نشون می ده چندان هم بی تاثیر نیست). ولی می خوام بگم که خوش به حالش، خیلی آبرو داشت.

من ندارم این قدر.

امام علی: با مردم چنان در آمیزید که اگر مردید بر شما بگریند و اگر زنده ماندید با اشتیاق به سوی شما بیایند.

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 3:45 نويسنده Mah:D |
عدالت قرار دادن هر چیز در جایگاه آن است.

زیبایی و عدل از نظر افلاطون هم، طبق آنچه در خاطرم هست و دقیق هم نیست، تناسب جزء است با کل.

و زیبا کسی و چیزی است که اجزاءش متناسب و موزون باشد.

خلاصه این که، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

شوخی سر جای خود، جدی سر جای خود، حرف عاشقانه سر جای خود، علم سر جای خود، عمل سر جای خود و خوردن سر جای خود و خواندن سرجای خود و شنیدن سر جای خود و ازین مصادیق هست فراوان. 

خواب سر جای خود، از قلم افتاده بود.

زیبا باشید.

+ تاريخ شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 19:4 نويسنده Mah:D |
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد

                                  بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

نه خیر، امروز جمعه است، بذار از شنبه، می گن مستحبه.

پ.ن:

وبم بی فایده است؟

خواستم بگم بی مصرفه؟ دیدم که تعلق خاطری دارم بش :دی

 

+ علی رغم این که مد نظرم بود نصیحتی نکنم اما باید بگم که، یک اشتباه رو دو بار مرتکب نشید.

 + به جان دوست، که غم پرده بر شما ندرد 

                                              گر اعتماد به الطاف کارساز کنید
   میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
                                                  چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
   نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است
                                              که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
   هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق
                                              بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

 

این نصیحت پدرانه ی حافظ توی این روزها و شب ها.

پ.ن: دوباره خوندم،دیدم لحن حرفم خیلی غلطه، نه بابا اشتباه یک بارش هم بده، ولی تکرارش واقعا زجرآوره!

+ تاريخ جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 5:39 نويسنده Mah:D |