خسته ام.

جعفر رو می خوام. مترو باز خسته، کجایی؟ خیلی هواتو کردم.

مترو باز همیشه مثل یه فرشته است که داره روی زمین راه می ره. هیچ وقت فکر دیگه ای غیر از این در موردش نکردم.

مطمئنم که از یه دنیای دیگه اومده. مترو باز، وقتی بغلم می کنی بیش تر بذار بمونم، من تو بغل دوستام خیلی آرزوها می کنم.

این که مثل این ها خوب باشم.

اون روز می گفتم بت!

می گفتم که تنهایی این نیست که کسی یادت نکنه، کسی دوستت نداشته باشه، کسی پیشت نباشه، کسی دعوتت نکنه، کسی بت هدیه نده، کسی بت اسمس نزنه! تنهایی اینه که بین خوب ها تنها باشی. عقب مونده باشی.

ببین راحت تر بگم برات. فرض کن ما دوتا تابع هستیم. شاید خیلی تفاوت نداشته باشیم تو ظاهر.

ولی تبدیل فوریه می گیری، می ری تو قسمت فرکانسی. اونجا ملت حول یه فرکانسی تجمع کردن

فرض کن این فرکانس خوبی باشه. بعد من تو این حوزه از بقیه مهجور موندم. حول این فرکانس نیستم. پس من تنهام.

همیشه می خواستم در موردت بنویسم. ولی هر وقت می خواستم بنویسم، مصنوعی در می اومد.

ولی الان واقعا دوست دارم کنارم باشی. 

این متروباز خسته این قدر خوبه که نمی شه خلاصه اش کرد.

مثلا بعد همون بحثی که باش داشتم و بش گفتم تنهام، وقتی داشتیم جدا می شدیم بش گفتم که نرو! ( منظورم این بود که اپلای نکن، دلم برات تنگ می شه )

ولی از هم دور شده بودیم و احتمالا صدام رو نمی شنید.

گفت چی ؟

گفتم هیچی ( چون می دونم نباید بگم که نرو. تو باید بری. اعتراضم به تو نیست. اعتراضم به شرایطیه که توش هستیم. )

رسیدم خوابگاه دیدم اسمس زده که : "نه که نشنیده باشم، شنیدم، روی جواب دادن نداشتم".

اصلا شما هیچ وقت نمی تونید آدمی به شیرینی این آقا پیدا کنید. هیچ وقت.

تولد عزیز که بود. از چند روز قبلش به عزیز اسمس می داد. اسمس اول : "3"

عزیز جواب داد چی؟ گفت هیچی اشتباه شد.

فرداش اسمس داد : "2"

عزیز گفت، چته تو؟ چی می گی؟ گفت اشتباه شده ببخشید.

فرداش اسمس داد: "1"

محمد قاط زد، دیونه شدی؟ 

فرداش اسمس زد : " 0، تولدت مبارک !"

وقتی رفته بودم اعتکاف، به جعفر گفته بودم که می رم. ولی یادم نبود. فکرم نمی کردم یادش باشه.

روز سوم اعتکاف، کریتیکال ترین لحظه اش، اذان مغرب بود. من اولین بارم بود می رفتم اعتکاف. مترو باز هم فکر نکنم رفته باشه. اون لحظه دیگه حساس ترین لحظه اشه. موقع خداحافظیه. اصلا با الله اکبر اذان، قیامت برپا می شه تو مسجد. فوق العاده است. همه تو سجده ان و زار می زنن.

اذان تموم شد و سرمون رو بالا کردیم و دیدیم اسمس اومده.

باز کردیم نوشته توش جعفر: داداشی تولدت مبارک!

خلاصه خیلی جا داره از این فرشته حرف زدن.

می خواستم بگم خسته ام. جعفر هم از من سرش شلوغ تره. بالاخره دنیایی هست که از صبح تا شبش باید این ور و اون ور بدوی.

رسما دانشگاه برام شده ماراتن.

اصلا خواستم یه چیز دیگه بگم. چی شد به اینجا رسید؟

خواستم بگم از تزاحم آدم ها خسته ام.

از گیر دادن هاشون. از بی توجهی هاشون. از خواسته های عجیبشون. از سیاست هاشون. از قدرت طلبی هاشون، از بی عشقی هاشون، از نا مهربونی هاشون.

بابا یکم با هم مهربون باشیم. یکم ببخشیم هم دیگه رو. خوب باشیم.

چقدر رو اعصاب هم دیگه ایم. چقدر هر کس درگیر چند نفر آدم، و تمام انرژی اش رو گذاشته واسه چند تا آدم. 

بابا. جدی نگیرید. دوست داشته باشید هم دیگه رو. بی خیال. چرا این قدر جدی؟

چرا این قدر خودخواهی؟ چرا این قدر خودت رو تو چشم این و اون می کنی؟

چرا ژست ور می داری واسه من؟

بابا کوتاه بیا. خاکی تر باش. مرد باش. مگه نمی بینی داره خرد می شه. یکم از خوشی هات بزن کمکش کن.

هعی :)

مخاطب خاصی نداشت حرف های آخر. 

+   دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 2:55 Mah:D  | 

رمز چیز خاصی نیست. همون رمز همیشگی.

مخاطب های روزمره دارن معمولا.

می تونین بپرسید رمز رو مشکلی نیست.


ادامه مطلب
+   دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 2:14 Mah:D  | 

خواب دیدم نیستی، تعبیر آمد می رسی

هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر  امیر علی سلیمانی

--

این واژه افسردگی رو نمی فهمم.

خب آدم یه موقعی پیش می آد، حوصله نداره، انگیزه نداره، خسته است.

ولی این حالت دایمی که نباید باشه.

حالا اگه یه نفر اذعان کنه به این که افسرده است، دیگه این رو اصلا نمی فهمم.

یه بنده خدایی خیلی سعی کرد به من بفهمونه که این می تونه یه بیماری باشه.

ولی آخرش تو کت من نرفت.

یعنی به نظرم افسردگی با ایمان نمی تونه کنار هم باشن.

مگر این که واقعا بیماری باشه. اونم به نظرم خیلی باید نادر باشه.

شاید در صد خوبی از افسردگی ها به عقاید آدم مربوط شه.

--

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

+   دوشنبه نوزدهم آبان 1393 9:52 Mah:D  | 

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

وای اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وای، وای اگر خرقه پشمین به گرو نستانند.

خرقه پشمین. تموم دارایی که تو این چند سال عمر کسب کردیم یه خرقه پشمینه.

به زور زیور و ریا، با ستاریت خدا

یه خرده آبرو ناخالص داریم

اونم گذاشتیم به حراج با این کارامون، چیزیش نمونده

همین یه خرده ای هم که فقط واسه مردم و اطرافیانه

چیزی پشتش نیست. حنا مون که رنگ واقعی نداره.

خلاصه مفلسیم. 

ولی هوای می داریم. یه هوایی زده به سر و دلمون که ارزش داده بر قامت ناساز بی اندام ما.

همونم نگه نداریم داره از بین می ره.هوای همون هوا رو هم باید داشته باشیم که ما نداریم.

خلاصه اوضاع قمر در عقربه.

وای اگر خرقه پشمین به گرو نستانند.

+ ببخشید جمع نوشتم فعل ها رو. به خودم بر می گردند فعل ها. از روی سوء فعلم روم نبود که مفرد به کار ببرم. 

+ پست های یکی از وبلاگ های گروهی امون، داره توی یه شبکه اجتماعی نشر می شه، اجازه هم گرفتند از من. خیلی خوشحال شدم که کاری رو که یک سالی هست ول کردیم، یکی اومده و زنده اش کرده به نوعی. همین هاست که این خرقه رو برامون نگه داشته.

 

+   پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 22:13 Mah:D  | 

امروز 16/4/92 است! این خاطره مال دیروزه! الان این رو پست می ذارم! و تنظیم می کنم برای ماه محرم!

می ترسم یادم بره تا اون موقع! امیدوارم بلاگفا یادش نره!

دیروز رفته بودیم لب آب! جاتون خالی خیلی خوش گذشت! پنج یا شش خانواده بودیم.

یه پیرزنی به ظاهر 70 ساله اومد از منقل استفاده کنه و هم برا خودشون و هم برا ما آب جوش درست کنه!

داییم به شوخی بش تیکه انداخت که خدا پیرمردت (شوهر پیرت) رو برات نگه داره!

چقدر باید توی کلام هامون توجه کنیم! به قول یکی ما شوخی شوخی به گنجشکا سنگ می زنیم

ولی گنجشکا جدی جدی می میرن :)

خانم برگشت گفت که من پیر نیستم، شوهرم هم از شما جوون تره!

ولی روزگار بر مرادم نبوده! اگه داستان زندگیم رو بشنوین بم حق می دین!

من سه تا از فرزندام فوت کردند خودم هم سرطان گرفته ام!

سنم هم 47 ساله و شوهرم هم پنجاه سالشه!

ولی ظاهرش بالای شصت و پنج اینا می زد!

+ ثبت برای آینده کرده بودم، واسه محرم پارسال، نرسید. الان می ذارم.

+   دوشنبه دوازدهم آبان 1393 3:37 Mah:D  |