جـور از حـبـیــب خوش تـر، کز مـدعـی رعایــــــت

خوشبختانه این روز ها احساس می کنم پیشرفت در مهارت های فردی ام دارم.

محیط کار باعث شده که این پیشرفت در من حاصل شه.

نکته ی مهم حرف زدن هست. حرف زدن با زیر دست ها، هم رده ها، و رده بالاتر ها.

مسئله ای که من همواره ازش می ترسیدم. از صحبت کردن در مورد مسائلی که باید در موردشون پاسخ بدم می ترسیدم.

الان به دلیل حضور فیزیکی و صمیمی توی محیط کار نمی تونم از صحبت کردن فرار کنم و همچنین نیاز به گزارش گیری و صحبت شنیدن، باعث شده که بفهمم صحبت کردن نیاز هست.

خیلی دغدغه ها و ابهام ها با صحبت حل می شه.

نتیجه ی صحبت کردن هم هیچ وقت چیز بدی نمی شه. کلی هم فیدبک می گیری که کجاها اشتباه کردی و کم کاری کردی.

جالب اینه که این صحبت کردن ها باعث شده که من بتونم با بقیه هم صحبت کنم. مثلا تماس تلفنی با فامیل به عنوان یه وظیفه ای بوده که من همیشه از زیرش در می رفتم. 

یکی از دلایلش هم این بود که احساس بدهکاری می کردم.

واقع بینانه بخوام نگاه کنم، من بدهکاری به کمتر کسی دارم. ضمن این که هر بدهکاری باید تسویه بشه و از هر جا شروع بشه جای شکرش باقیه. پس فرار کردن از صحبت کردن و ارتباط برقرار علاوه بر اینکه بچه گانه است، چیزی رو حل نمی کنه هیچ، که مشکلات رو بیشتر می کنه.

امیدوارم بتونم همین فرمون برم جلو.

محیط کار، من رو منظم تر داره می کنه.

البته هنوز اپ های لازم برای برنامه ریزی رو پیدا نکردم.

محیط های تحت وب وقت گیرند و ناتیف درست حسابی ندارند.

کار با گوگل کلندر هم خوبه، ولی زیادی شلوغه، و مشکل بزرگتر اینه که کارها رو به دسته های مختلف مثلا شخصی، شغلی، تفریحی، خانوادگی و ... تقسیم نمی کنه.

کاغذ و قلم چیز خوبیه، ولی معمولا به خاطر سایزشون همراهم نیستند.

ولی می شه روی میز کارم بنویسم و نگه دارم.

خلاصه، همه چیز خوبه. البته همه چیز دنیا :)

----------------

جمعه جای همه ی دوستان به جز اونایی که اومدن خالی بود، رفته بودیم جمشیدیه.

دو بار توی جمشیدیه بالا و پایین رفتیم ولی بچه ها ول کن نبودن. می گفتن خسته نشدیم و هنوز باید پیاده روی کنیم. ناهار خوردیم و بعدش از جمشیدیه تا تجریش و بعدش تا پاساژ قائم پایده رفتیم. ماشالله ورزش کار بودن رفقا :))، بسیار خوش گذشت. 

توی برگشتن 4 جفت جوراب خریدم. رسیدم اتاق دیدم که 5 نفر نشستن و 4 نفرشون مدعی جوراب ها شدن و هر کدوم یه جفت برد. بعد دلشون رحم اومد و یکی رو دادن به من. متفرق که شدن، من بودم و یه جوراب و یه نفر دیگه! اون نفر هم خواست بره بیرون، دید جوراب نیازشه، جوراب من رو برد. بله، چنین خوابگاهی داریم ما :دی حرف ندارریییم! چقدر خوووبیییم ما :))

------

آقا علاوه بر اطلاعاتی که بلاگفا از دست داده، به نظرتون سرورش هم یه مقداری ضعیف نشده؟ یعنی بلاگ ها رو دیر باز می کنه!

-------

خلاصه، حال همه ی ما خوب است.

والا تو باور کن :)))

-----------

آقا، تا اینجا خوندی؟ خسته نباشی، بخند مه:دی ببینه؟ مرسی :)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:22  توسط Mah:D  | 

هفته ی پیش یک جوونی از بچه های مدرسه امون رحمت خدا رفت، خب این اتفاق با این که همیشه در اطرافم رخ می ده، ولی این یکی یه جوری درس بیشتری واسه من داشت. چون که غلام شاگرد اول دوره اشون بود و ازین لحاظ موقعیت اجتماعی اش توی شهر شبیه من بود.

لابد غلام هم مثل من کلی آرزو و هدف داشت. کلی برنامه واسه زمین و زمان رو به هم پیوند دادن.

ولی وسط این همه برنامه، یهو وقتش تمام شد.

خیلی احمقانه است. 

الان نمی دونم اون لحظه حسرت چه چیزی رو خواهم خورد. نمی دونم حتی اون لحظه به چه چیزی می نازم و از چی می نالم. لابد کلی کار رو باید انجام می دادم و ندادم. کلی کار دوست داشتم انجام بدم و ندادم و کلی کار انجام دادم که باید و کلی کار که بدم می اومده و انجام دادم. ته تهش نمی دونم واقعا! این که اون لحظه، ارزش هام همین هاست یا نه. یا بهتر بگم، ارزش هام چقدر ارزش داشتن رو اون لحظه خیلی خوب می فهمم.

فکر می کنم ولی از بی عرضگی و عدم اعتماد به نفس و از ترسم خیلی شاکی بشم. 

از این که بعضی باور هام فقط به خاطر ترسم باشه، می ترسم.

از این که خیلی چیزا رو جدی گرفتم که نباید، خیلی چیزا رو آسون گرفتم که نمی باید.

از این که کلی چک پوینت مسخره تو زندگیم قرار دادم. حالا که چی؟ واقعا باید من به اینجا ها برسم؟ یا می رسیدم؟

مولا (به گمونم تنها موجودی که اون لحظه و تمام لحظاتم بش ایمان خواهم داشت)، می فرماید برای شما از دو چیز بیش از همه چیز می ترسم: پیروی از هوا و هوس و درازی آرزو، و اما پیروی از هوا و هوس که [انسان را] از حق باز می دارد، و آرزوی بلند آخرت را از یاد [انسان] می برد، آگاه باشید که دنیا پشت کرده و از آن جز قطراتی باقی مانده از یک ظرف آبی که ریخته شده، باقی نمانده است ( وقتی آب یه ظرف رو می ریزی، یه مقداری تهش می مونه، همون رو می گه)، و آخرت رو نموده، و برای هر کدام فرزندانی هست، پس از فرزندان آخرت باشید نه از فرزندان دنیا، که هر فرزند روز قیامت به پدرش ملحق می شود، که امروز روز عمل است و حسابی نیست و فردا روز حساب است و دیگر عملی نباشد.

خب اولین چیزی که هشدار داده قبحش واضحه هر چند وادی سرگردانیه و آدم همیشه عمرش درگیرش هست و خوشا به سعادتش اگه بتونه ازین وادی سرافراز بیرون بیاد.

ولی مسئله ی دوم که آرزوی طولانی باشه. همیشه با خودم می گفتم خب چه اشکالی داره آرزوی بلند. آرزوی بلند دنیایی که منظورم نیست. مثلا این که من آرزو کنم که نژاد پرستی از دنیا برچیده شه.

اصلا خود این هدف مقدس هست. ولی نکاتی داره که من مختصرا می گم این زیر:

1- هدف هر چه قدر مقدس هم باشد، خودش به خودی خود ارزش نداره. یعنی نژاد پرستی هم از بین رفت، که چی؟ رضایت درونی که خودش از یک رضایت بزرگ تر که رضایت خدا باشه، ناشی می شه. و الا ممکنه نژاد پرستی رو به قصد خلد نام نیکو از خودت از بین ببری. که خیلی ارزش نیست.

2- زندگی آدم خوبه که برنامه ریزی داشته باشه، ولی رسیدن به هدف نباید هدف باشه، بلکه حرکت در مسیر باید هدف باشه و هر گامی که بر می داره، خوش حال باشه که به وظیفه اش خوب عمل کرده!

3- اصلا اگه رسیدن به هدف، خیلی برای آدم مهم باشه، و آدم کل عمرش رو برای اون بذاره، وقتی در مقابل از دست دادن هدف قرار می گیره، حاضره همه چیز رو فداش کنه. یعنی هدف نباید آدم رو تسخیر کنه!

4- زندگی آدم باید اصول مند باشه، نه پروژه محور! یعنی آدم کنار اهدافش، باید یک اصولی داشته باشه. که این اصول مقدم بر هدف آدم هستند. به هیچ وجه آدم نباید اصولش رو فدای اهدافش کنه. 

واسه این آخری مثال می زنم. 

مثلا در آموزه های دینی، عبودیت و رضایت پروردگار در همه ی لحظات یک اصل هست، بعد اهداف آدم با توجه به استعدادش در راستای این اصل شکل می گیره. ولی رعایت این اصل همیشه کنار مشی در مسیر اهداف باید رعایت شه. مثلا اگه رسول الله باید رتق و فتق می کرد امور مسلمین رو و هدف رسیدن به یک عدالت اجتماعی و جامعه ای بود که همه توش بتونن به عبادت و آزادگی برسند، خودش تو این راه هیچ وقت بندگی و عبادتش رو فراموش نمی کرد. 

سوره مزمل هم یه چنین مضمونی داره. 

یا ایها المزمل، قم الیل الا قلیلا، نصفه او انقص منه قلیلا، او زد علیه و رتل القرآن ترتیلا  .......، ان لک فی النهار سبحا طویلا

یعنی این که آقا، شب ها پاشو، یکم اش رو حد اقل پاشو، یه قرآنی بخون. تو توی روز به اندازه ی کافی کار و وقت داری، کارات رو بسپار تو روز انجام بده، ولی شبت رو حداقل یه عبادتی بکن.

یا مثلا امام علی برای این که معاویه رو شکست بده، اصول خودش رو که زیر پا نمی ذاشت. در اون صورت که نقض غرض بود اصلا.

یا حسین علیه السلام توی عاشورا با این که داره می جنگه، اما نمازش رو فراموش نمی کنه.

همین دیگه.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:10  توسط Mah:D  | 

آقا آدم باید توی روابط خودش تسامح به خرج بده.

یعنی کوتاه بیاد. ببخشه.

نباید یه خطکش دستش باشه، هی مشکلات طرف مقابل رو اندازه بگیره.

بعد مشکلی هم پیش اومد، کوتاه بیاد. 

البته خیلی مهمه که به طرف بفهمونی که اشتباه کرده و البته ثابت هم نکنی که اشتباه کرده، ولی بفهمه که توی فلان برخورد یه ناراحتی ایجاد شد.

ولی سرزنش کردن و به رو آوردن خوب نیست.

باید تسامح باشه.

تسامح هم باید دو طرفه باشه.

اگه هم یه طرف رابطه، تسامح داشته باشه، کم می اره. بعد یهو می ترکه می گه فلان روز فلان، فلان تاریخ بیسار و ...

ولی تسامح دوطرفه رابطه رو تقویت می کنه، و هیچ کی دیگه نمی گه فلان تاریخ چطور شد، چون که برای هم دیگه پیش می آد.

اصلا امام علی هم می گه که: "عاتب اخیک بالاحسان الیه"، یعنی برادرت رو با نیکی کردن بش سرزنش کن.

اگه ازش ناراحتی، ببخشی، خیلی عزیز تر می شی.

طرف نمی ترسه از این که بات دوسته. بات همنیشینه. اگه اشتباهی کرده بت می گه. و یاد می گیره چطوری بات رفتار کنه.

حالا استثنائاتی هم وجود داره :دی

 --------

پ.ن: محسن سر ظهری گفت: شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:52  توسط Mah:D  | 

خب این هم خاطره است.

دیروز من و الاحقر افطار دعوت بانو آسمانه و همسر گرامی به همراه بردارشون بودیم. خیلی شب خوب و آرومی بود. خیلی هم پر خوری کردم :)) 

اگه کل روابط مجازی و وبلاگ نویسی، تنها همین یک دوستی رو برای من به ارمغان اورده باشه، واقعا ارزشمند بوده برام و از وقتی که این همه سال اینجا گذاشتم راضی هستم.

تشکر بابت دعوت ها و زحمت هاتون و مهم تر از این ها، تلاش و پیشگامی تون برای حفظ و ارتقا دوستی و مراودات بیشتر، خدا پایدار و شیرین نگه اشون داره و توفیق جبران بده به ما :)

--------

اما، شب که در بستم نه، شب که برگشتم خوابگاه، یه دو ساعتی که نشستیم، دوستان گفتند برویم دوباره بیرون. رفتیم لمیز، این بار سعد آباد چون سر چهار راه که تا دو شب بیشتر باز نیست.

کلی مسخره بازی در اوردیم بماند، ولی برگشتیم و سر من بسیار درد گرفت.

بعدش هم سحر یه چیز خفیفی زدم و بازی جرأت حقیقت رو شروع کردیم. البته فقط قسمت حقیقتش.

این طوریه بازیش که به صورت رندوم، یه نفر از یکی دیگه از حضار یه سوال می پرسه و اونم باید صادقانه جواب بده.

البته جالبیش اینه که ما سوالاتی می پرسیم که برامون آموزنده باشه!

حالا سوال و جواب هایی که مربوط من بود رو می گم.

---------

1- محمد از من می پرسه: من یا اون؟ قاطعانه می گم: تو

2- رضا از من: تو پانزده سال دیگه فکر می کنی با کدوم یک از جمع در ارتباطی؟ من با تردید: فکر کنم محمد، البته مشکل از منه، کلا تو دوستی هام پایدار نیستم، ولی فکر می کنم محسن شانس ارتباط با آدم های بیشتری داره و ممکنه من رو از یاد ببره!

3- من از محمد: فکر می کنی دوستی امون تا کی طول می کشه؟ محمد: فکر نکنم تموم شه! ( من بطری رو به طرفش پرت می کنم از ذوق :دی )

4- محسن از محمد: مورد اطمینان ترین آدم هات، سه نفر رو نام ببر! محمد: مامانم، حسین، مهدی ( من)! من: وای! کمرم شکست، نمی دونستم این قدر به من اعتماد داری! آقا، اشتباه فکر می کنی :دی

5- من از محمد: اگه بخوای از من چیزی رو حذف کنی چی رو حذف می کنی؟محمد: برا چیزی که ایمان نداری وقت نذار.

6- من از محسن: دوست ندارم این سوال رو بپرسم، چون  دوست ندارم با خودم رو در رو شم، ولی تو بخوای چیزی از من پاک کنی چی؟ محسن: 1- یکم بیشتر تواضع داشته باشی، تواضع داشتن با فیلم متواضع بودن رو در اوردن فرق می کنه! 2- هر چیزی رو توی جای خودش بگی

7- محمد از من: این اواخر سطحی شدی، چرا دنبال راه حل مشکلاتت نیستی، چرا ته و توشو در نمی آری؟ من: فکر کنم راه کارش رو بلد نیستم. همچنین توی عمل ارزش هام متفاوت می شن، توی حرف ارزش هام فانتزی تره

خب این سوالاتی بود که مختص به من بود و برای شما میک سنس می کرد. این بازی دو ساعتی طول کشید و خیلی جالب بود برامون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 7:9  توسط Mah:D  | 

«این نوشته هیچ گونه ارزش محتوایی ندارد و صرفا یک خاطره ی خوش مزه است.»

واقعا تو تهران شبا با ماشین و بچه ها بری گردش، خوش می گذره.

دیشب مرتضی، از آمل با ماشین برگشته بود. شب خوابش می اومد ولی ماشین رو سپرده بود به ما که بریم بیرون.

ما هم رفتیم بیرون و رفتیم دنبال دوست دیگه ایمون (امیرمسعود). گفتش که ماشین از کجا؟

پیش دستی کردم و گفتم ماشین مال محمده. محمدم گفت آره دیگه نمی بینی دو ماهه به این ور اون ور می زنیم.

حالا بحث می کردیم سر این که چقدر خریدی و مدل چنده و موتورش خوبه و چرا حالا یه کایل aux باش نگرفتی، چرا یه سیستم روش نبستی و ...

رفتیم کافه! "لمیز" ولی عصر. دیزاینش جالب بود. البته دوستان مستحضرند من اهل این تجددها نیستم، لیکن رفیق بر همه چیز مقدم است.

تو کافه محمد بیرون بود یه لحظه. امیرمسعود باز گفت حالا پولش از کجا؟

محسن گفت: من و مرتضی و محمد با یکم هم قرض از مهدی! ولی به اسم محمده!

چند دقیقه بعد امیرمسعود رفت بیرون پیش محمد. منم چند دقیقه بعد برای این که محمد سوتی نده بش پیوستم.

امیرمسعود تعریف می کرد که آره، خیلیا فکر می کنن تو (محمد) اوضاعش خیلی خوبه و فلانی چند وقت پیش می گفت خب بریم خونه محمد، یعنی فکر می کرده که تو تهران خونه داری!

محمد هم گفت که: آره دیگه، وضعمون خوبه، خونه داریم، ماشینم که داریم :دی

منم سریع گفتم، البته ماشین رو که سه تایی با محسن و مرتضی خریدید.

سرخود گفت که حالا سندش که به نام منه، اونا رو هم می پیچونم، هیچ غلطی هم نمی تونن بکنن.

هیچی دیدم درست فرمون رو گرفته، خیالم راحت شد اومدم داخل.

بعد هم امیرمسعود گفت که بذار من برونم ببینم ماشین چطوره، محمد داد بش.

منم گفت: آقا، یادت باشه زود تر از من ماشین رو به دیگران دادی، اونم گفت تو گواهی نامه نداری و منم گفتم اینا بهونه است و گفت بیا سوار شو و من گفتم حالا یه وخت دیگه تهنایی :دی

خلاصه دوستمون رو رسوندیم و خودمون هم برگشتیم خوابگاه و قرار شد شیرینیش رو هم محمد بده و ...

حالا مرتضی توی گروه تلگرام گفته بود که من با ماشین اومدم.

دیدیم که اسمس داد، عه؟ این چی می گه؟

حالا بچه ها داشتن ایده می دادن چه جوابی بدیم. یکی گفت چون پلاکش رو دیده بگیم مرتضی از آمل خریده اورده! محمد هم داشت یه چیز دیگه می گفت. گفتم: نه نه!

اصلا انکار کنید. بگید در مورد چی حرف می زنی؟ ماشین چیه؟ کدوم ماشین :دی

خب این بود مکر من. البته یه مکر دیگه هم دارم اونم بگم.

پریروز محسن رو گفتیم برو نوشیدنی و لیوان یک بار مصرف بگیر.

محسن رفت، دیدیم لیوان داریم، در عوض قاشق نداریم.

گفتم محمد محسن اومد می گیم که لیوان چرا اوردی؟ ما قاشق می خواستیم.

هیچی محسن اومد. محمد گفت که قاشقت کو؟ 

گفت قاشق نگفتید که! گفتی لیوان!

محمد گفت لیوان اینا! داریم، قاشق نداریم.

ابوذرم هم گفت که اره، قاشق گفتیم.

محسن پرسید نگفتین لیوان!

من گفتم نه، لیوان که داریم. قاشق می خواستیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:3  توسط Mah:D  | 

خیلی ساده بگم ؟ :دی

دلم هم نوشتن می خواد، ولی حرفی ندارم.

از طرفی دوستای اینجا رو هم دوست دارم. یعنی دلم کامنت می خواد :دی

به همین سادگی! بعد 3 سال نوشتن اولین باره اعتراف می کنم که کامنت جواب دادن رو دوست دارم. 

زشته نه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 5:11  توسط Mah:D  | 

سلام بلاگفا

چت بود تو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:7  توسط Mah:D  | 

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

لک العتبی، حتی ترضی

 

پ.ن: با عرض معذرت، پست قبلی رو برداشتم. 

از دوستانی که نظر داده بودن، معذرت ویژه تری می خوام. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:22  توسط Mah:D  | 

من این بیت حافظ رو علی رغم علاقه ای که دارم بش همیشه یادم میره ، این پست رو هم می بینید الان دارم می ذارم، چون می ترسم دوباره یادم بره.

ولی تا این هم کلاسی امون اومد داخل کلاس همین طور رو زبون م جاری شد:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست، پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جو و لبش افسوس کنان

تا همین جاش تداعی کرد،بعدش دیگه نیمه ظهر رفت سرجای خودش بنشست

-----

قبل کلاسی دکمه ی پیرهنم مستقل از خودم، کند، یعنی شل شده بود خودم کندم و دوختم.

یاد یه خاطره ای افتادم خندیدم.

ما توی مسجد سابق توی شهرک سابق،یه رسمی داشتیم، نخ دکمه ی پیرهن هر کی رو می دیدیم می کشیدیم.

تلپ دکمه می افته. شما هم امتحان کنید خیلی بامزه است.

کشف حاج آقا بود. پیرهن های خودش رو هم همیشه خودش دکمه هاشو کنده و دوخته بود. هیچ وقت نتونستیم دکمه ی پیرهنش رو بکنیم :دی

بعد هر کی پیرهن جدید می خرید سوژه ی اون روز و هفته امون بود.

بعضیا تقلا می کردن، در حد کشتی دعوا می شد و مخالفت می کرد. ولی این استراتژی باخت محسوب می شد.

یه استراتژی دیگه بود، یه مصطفی دیگه استفاده می کرد و بعدا رایج شد. ( سه تا مصطفی داشتیم تو مسجد)

خیلی ساده بود. دستش رو می ذاشت زیر دکمه، تو کارتو بکنی، دکمه بکنه بیفته تو دستش، بعد بره بدوزه.

به همین سادگی.

هیچی همه هم شرمنده می شدن، فکر کنم اون طور شد که این عادت هم کم کم رخت بربست.

مشابه این استراتژی وقتیه که به یکی می گی شیرینی بده! اونم بدون هیچ خساستی تسلیم می شه می گه بریم. کوفت می کنه شیرینی رو اصلا!نخواستیم.

--------

آقا انجمن اسلامی که باز شد، دو قشر متفاوت متولی اش شدند.

یکی این قدیم مدیمیای دانشگاه، یکی هم این جدید مدیدا ( مرکبات اتباعی رو نوش جان کنید)!

خلاصه می خواستن شورای عمومی انجمن رو تشکیل بدن، فعال های دانشگاه رو نام می بردن به عنوان گزینه هر دو گروه.

یکی از این قدیمیا گفت، فلانی!

مرتضی گفت فلانی کیه؟

اون گفت: یعنی فلانی رو نمی شناسیییی؟؟؟ واقعا فلانی رو نمی شناسی؟

نوبت مرتضی شد، گفت: علی اکبر قاسم زاده

اونا گفتن این کیه؟ مرتضی گفت : علی اکبر قاسم زاده رو نمی شناسیییین؟ واقعا نمی شناسین؟

گفتن نه نمی شناسیم.

گفت معلومه که نمی شناسین، منم نمی شناسم، اصلا این شخصیت وجود خارجی نداره ! :))))

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:21  توسط Mah:D  | 

به نظر من، اصلا خدا ما خوش اخلاقا رو نمی بره جهنم! والا که چی؟

بریم اون جا با همه سلام، احوال پرسی، چطورم چطوری و مراقبت کن و ازین حرفا...

به همه حال می دیم. سر وارد شدن به جهنم هم تعارف می کنیم:" نفرمایید، بزرگ تری گفتن کوچیک تری گفتن، بالاخره خلاف شما سنگین تره چنگیز جان، شما از آرام تا مدیترانه رو روبیدی، عمرا زودتر از شما من برم"

اصلا خوش می گذره با خوش اخلاقا تو جهنم، نمی شه که!

بعد در عوض شما بد اخلاقا، شما رو اصلا بهشت راه نمی ده! چیه می آین اوقات ما رو تلخ می کنین!

"هوی بچه دست نزن، این درخت انبه مال منه"،" نگاه حوری من نکن، چشتو در می آرما..."

یه اخم می کنه به حوری جان ( لاک قرمز، بافتنی، کمالات اونجور)، بنده خدا پژمرده می شه!

حالا اخر شبی ما بیشتر از این اوصاف بهشت ندیم دامن ملت از دست می ره!

والا به خدا من همین الان این غزل حافظم یادم اومد، شما بشین من برات بشکافم این قضیه ی خوش اخلاقی رو.

روضه خلد برین، خلوت درویشان است، مایه محتشمی خدمت درویشان است

آن چه زر می شود از پرتوی آن حسن سیاه، کیمیایی است که در صحبت درویشان است.

بعدشم می گن یه بنده خدایی، از سمت راست پیامبر اومد پرسید، ما الدین؟، فرمود الحسن الخلق.

یعنی دین چیه؟ ایشون فرمودن، خوش اخلاقی.

از پشت سر اومد پرسید، ماالدین؟ - الحسن الخلق

از سمت چپ اومد پرسید، ماالدین؟ - الحسن الخلق

هیچی دیگه، تو خود جواب دادن هم دیدیم که حسن خلق رعایت شده! والا! یه بار پرسیدی جوابتو دادم! برو دیگه! 

البته من این جهت های اومدن این آقاهه یادم نیس. مال 1400 سال پیش اون وراس، از خاطرم رفته! ولی همین چیزا بودش. سخت نگیر شما هم! دانه ی معنی بگیرد مرد عقل، سر کشد پیمانه را چون گشت نقل!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 1:50  توسط Mah:D  |